عرفاني، اسلامي
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن * منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
صفحه اصلي  |  آرشيو مطالب  | تماس با ما



اسلامي و اعتقادي


صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 



عرفاني
خداشناسي
اسلامي
اهل بيت سلام الله عليهما
اعتقادي
قرآني
حكيمانه
دانستنيها
حديث
رهبري
تاريخي



ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹



عرفاني اسلامي
عرفاني اسلامي
عرفاني اسلامي
پايبندي
تيز پروازان ايران


پخش آنلاین نواهای اسلامی

 





Powered by WebGozar

 

 


با سلام و تسليت شهادت حضرت فاطمه سلام الله عليها

به شما دوستان عزيز از اين پس براي خواندن مطالب اينجا كليد كنيد.

با تقدير و تشكر و من الله التوفيق

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۲۱:۴۸ | آرشيو نظرات (0)

هر يك از سورهاي قرآن حاوي مطالب و موضوعات متنوعي مي باشد كه در اينجا فقد جهت آشنائي بعضي از موضوعات را به ترتيب سورهاي قرآن ذكر مي كنيم : (قسمت اول)

1- محتواي سوره حمد:

اين سوره به دو بخش تقسيم مي شود بخشي از حمد و ثناي خدا سخن مي گويد و بخشي از نياز هاي بنده سخن باز كرده است.

2- محتواي سوره بقره:

بحثهايي پيرامون توحيد و خدا شناسي، معاد و زندگي پس از مرگ، اعجاز قرآن، بحثهايي در باره يهود و منافقان ، تاريخ پيامبران مخصوصا حضرت ابراهيم سلام الله عليه و حضرت موسي سلام الله عليه، بحثهايي در زمينه احكام مختلف اسلامي از قبيل نماز، روزه، جهاد، حج، تغيير قبله، ازدواج و طلاق، دَين، ربا، انفاق، قصاص، تحريم قسمتي از گوشتهاي حرام، قمار، شراب و بخشي از احكام وصيت را شامل مي باشد.

3- محتواي سوره ال عمران:

بحثهايي در زمينه ايمان و اسلام و استقامت در راه حمايت و گسترش اسلام، مبارزه منتطقي با يهود و مسيحيت و مشركان و پاره اي درسهاي تربيتي و نفي عقايد باطل.

4- محتواي سوره نساء:

دعوت به ايمان و عدالت، ذكر سرگذشت پيشينيان، قانون ارث، قوانين مربوط به ازدواج، قوانين كلي براي حفظ اموال عمومي، كنترل و نگهداري و بهسازي محيط خانواده، حقوق و وظايف افراد جامعه در برابر يكديگر، معرفي دشمنان، لزوم اطاعت از اولي الامر كه همان افرادي هستن كه خدا و رسولش براي اطاعت از آنها معرفي كرده اند و مقصود همان ائمه معصوم هستند اشاره شده در آيه 59 سوره ميباشد معروف به ايه اولي الامر تشويق مسلمانان به مبارزه و اهميت هجرت براي اين مقصود.

5- محتواي سوره مائده:

معرفي عقائد و معارف اسلامي، مساله رهبري جامعه اسلامي پس از پيامبر اسلام صلوات الله عليه و اله، مساله اعتقاد به تثليث در مسيحيت، وفاي به عهد، عدالت اجتماعي، شهادت عدل، تحريم قتل نفس با ذكر داستان فرزندان آدم سلام الله عليه هابيل و قابيل، معرفي غذاهاي حلال و حرام و قسمتي از احكام وضو و تيمم

6- محتواي سوره انعام:

مبارزه با شرك و بت پرستي، دعوت به اصول سه گانه توحيد، نبوت و معاد و ذكر اعمال و كردار و بدعتهاي مشركان.

7- محتواي سوره اعراف :

ذكر مساله مبدأ و معاد، داستان آفرينش آدم، ذكر سرگذشت اقوام نوح و لوط و شعيب سلام الله عليهما و سر گذشت بني اسرائيل و مبارزات حضرت موسي عليه سلام با فرعون.

8- محتواي سوره انفال:

ذكر مسائل مالي و اقتصادي اسلام از جمله انفال كه مخصوص خدا و رسول است و غنائم، بيان صفات و امتيازات مومنان واقعي، داستان جنگ بدر، ذكر احكام جهاد، ذكر جريان تاريخي هجرت پيامبر صلوات الله عليه و اله از مكه به مدينه، وضع مشركان و خرافات آنها قبل از اسلام، بيان حكم خُمس، بيان برتري معنوي مسلمان بر كفار، حكم اسيران جنگي، بيان مبارزه با منافقان و راه شناخت آنان.

9- محتواي سوره توبه:

قطع رابطه با مشركان، بيان سرنوشت منافقان و نشانه هاي آنان، ذكر انحراف اهل كتاب از حقيقت توحيد، بحثهاي مربوط به جهاد، ستايش مجاهدان در راه خدا، اشاره به زكات، بيان پرهيز از تراكم ثروت، لزوم تحصيل علم، ذكر داستان هجرت پيامبر اسلام صلوات الله عليه و اله، بيان مساله ماههاي حرام، موضوع گرفتن جزيه از اقليت هاي مذهبي.

10- محتواي سوره يونس:

تكيه بر مساله مبدا و معاد، مساله وحي و مقام پيامبر اسلام صلوات الله عليه و اله بيان نشانه هاي عظمت خداوند متعال، ذكر زندگي پيامبران از جمله نوح موسي و يونس سلام الله عليهما، بيان لجاجت و سر سختي بت پرستان در برابر حق.  

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۳۹:۲۲ | آرشيو نظرات (0)

جهت ديدن قسمت اول اينجا كليد كنيد.

جهت ديدن قسمت دوم اينجا كليد كنيد.

21- سوره انبياء:

به معني پيامبران ( در اين سوره داستان زندگي بسياري از پيامبران آمده است )، مأخذ نامگذاري ذندگي انبياء است كه در اين سوره آمده است.

22- سوره حج:

يكي از عبادات مهم اسلام است ،مأخذ نامگذاري آيه 27 سوره مي باشد.

23- سوره مومنون:

به معني آيمان آورندگان ( در اين سوره اوصاف مومنين ذكر شده است)، مأخذنامگذاري آيه اول سوره است.

24- سوره نور:

به معني روشنائي، مأخذ ناگذاري آيه 35 سوره است.

25- سوره فرقان:

به معني جداكننده حق و باطل (يكي از نامهاي قرآن است )، مأخذ نامگذاري آيه اول سوره است.

26- سوره شعراء :

به معني كساني كه شعر مي سرايند( در اين سوره از شاعران سخن رفته است)، مءخذ نامگذاري آيه 224 سوره است.

27- سوره نمل:

به معني مورچه ( واقعه برخورد لشكر سليمان نبي با مورچگان در اين سوره آمده است)، مأخذ نامگذاري آيه 18 سوره است.

28- سوره قصص:

به معني حكايتهاي ( در اين سوره داستان حضرت موسي زكر شده است)، مأخذ نامگذاري آيه 25 سوره ميباشد.

29- سوره عنكبوت :

نام حشره عنكبوت كه از آيه 41 سوره جهت نأمگذاري استفاده شده است.

30- سوره روم :

منظور از نام سوره امپراطوري روم است، مأخذ جهت نامگذاري آيه دوم سوره بده است.

منبع كتاب دانستنيهاي قرآن

مصطفي اسرار

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۶:۲۶ | آرشيو نظرات (0)

با سلام و تبريك سال نو به شما دوستان 
و با آرزوي سالي خوش و خرم براي شما و خانوادهاي محترم
با توجه به مشكلات حقير چند وقتي امكان ارسال هيچ نوشته اي برايم مقدور نبود
در كل سال خوش و خرم رو براي شما ارزو مي كنم و با بهترين آرزوها براي شما از خداوند متعال
به زودي باز خواهم برگشت و با متون استخراج شده بيشتر در كنارتان خواهم بود به اميد فردائي روشن و با آرزوي سلامتي و دعاي خير براي شما دوستان و التماس دعا
و من الله التوفيق 

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۴ فروردين ۱۳۹۰ ساعت ۰۷:۱۴:۱۳ | آرشيو نظرات (0)

چون حسين بن على عليه‏السلام شهيد گرديد، دو پسر كوچك از لشكرگاهى اسير شدند(48) و آنها را نزد عبيدالله آوردند، او زندانبان را احضار كرد و به او گفت: اين دو كودك را به زندان ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت‏گيرى كن.

اين دو كودك در زندان روزها روزه مى‏گرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند. يك سال بدين منوال گذشت، يكى از آنها به ديگرى مى‏گفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانيم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب كه زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مى‏كنيم شايد دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد كند.

شب هنگام كه زندانبان پير نان و آب آورد، برادر كوچكتر به او گفت: اى شيخ! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم را مى‏شناسى؟

جواب داد: چگونه نشناسم؟! او پيامبر من است.

گفت: جعفر بن ابى طالب را مى‏شناسى؟

در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پيامبر من است.

گفت: ما از خاندان پيامبر تو محمد صلى الله عليه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابى طالب هستيم كه يك سال است در دست تو اسيريم و در زندان به ما سخت مى‏گيرى.

زندانبان پير به شدت ناراحت شد و براى جبران بى مهري هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مى‏زد و مى‏گفت: جانم به قربان شما اى عترت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم، اين در زندان به روى شما باز است هر كجا كه مى‏خواهيد برويد. و دو قرص نان جو و يك كوزه آب در اختيار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شب ها راه رفته و روزها پنهان شويد تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.

آن دو كودك(49) از زندان بيرون آمده و به در خانه پيرزنى رسيدند، پس به او گفتند: ما دو كودك غريب و ناآشنائيم، امشب ما را ميهمان كن و چون صبح شود خواهيم رفت.

پيرزن گفت: عزيزانم! شما كي هستيد كه از هر گلى خوشبوتريد؟

گفتند: ما از خاندان پيغمبريم كه از زندان عبيدالله بن زياد گريخته‏ايم.

پيرزن گفت: عزيزانم! من داماد بدكارى دارم كه در واقعه كربلا به طرفدارى از اين زياد حضور داشته و مى‏ترسم شما را ببيند و پس از شناختن به قتل برساند.

گفتند: ما همين امشب را نزد تو خواهيم بود و صبح به راه خود ادامه مى‏دهيم.

پير زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابيدند، برادر كوچك به برادر بزرگتر گفت: بيا امشب پيش هم بخوابيم، مى‏ترسم مرگ، ما را از هم جدا كند!

پاسى از شب گذشته بود كه داماد آن پيرزن در خانه را به صدا درآورد، پيرزن پرسيد: كيستى؟

گفت: داماد تو.

گفت: چرا اينقدر دير آمدى؟

گفت: واى بر تو، پيش از آن كه از خستگى از پاى در افتم در را باز كن.

پرسيد: مگر چه اتفاق افتاده؟!

گفت: دو كودك از زندان عبيدالله گريخته‏اند و امير فرمان داده است به هر كس كه سر يكى از آنها را بياورد هزار درهم جايزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خيلى تلاش كردم تا آنها را پيدا كنم ولى متأسفانه نتوانستم!

پيرزن گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بترس كه در روز قيامت دشمن تو باشد.

گفت چه مى‏گويى؟ بايد دنيا را به دست آورد!

گفت: دنياى بى آخرت به چه دردى مى‏خورد؟

گفت: تو از آنها طرفدارى مى‏كنى مثل اين كه از آنها اطلاع دارى، بايد تو را نزد امير ببرم.

گفت: امير از من پيرزن كه در گوشه بيابان زندگى مى‏كنم چه مى‏خواهد؟!

گفت: در را باز كن تا امشب را استراحت كرده و صبح به جستجوى آنها برخيزم.

پيرزن در را به روى او باز كرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نيمه شب بود كه صداى آن دو كودك به گوشش خورد، از جا جست و در تاريكى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزديكى آنها رسيد، پرسيدند: كيستى؟ گفت: من صاحب خانه‏ام شما كيستيد؟ برادر كوچكتر كه زودتر بيدار شده بود، برادر بزرگتر را بيدار كرد و به او گفت: از آنچه مى‏ترسيديم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوييم، در امان تو خواهيم بود؟

گفت: آرى.

گفتند: امانى كه خدا و رسولش محترم مى‏دارند؟

گفت: آرى.

گفتند: بر امان خود، خدا و رسول را گواه مى‏گيرى؟

گفت: آرى.

گفتند: ما از عترت پيامبر تو هستيم كه از زندان عبيدالله گريخته‏ايم.

او كه از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گريخته و به مرگ گرفتار شديد! سپاس خداى را كه شما را به دست من اسير كرد. سپس آن دو كودك يتيم را محكم بست تا فرار نكنند.

در سپيده دم، غلام سياهى را كه «فليح» نام داشت، صدا كرد و گفت: اين دو كودك را گردن بزن و سر آنها را برايم بياور تا نزد ابن زياد برده و دو هزار دينار درهم جايزه بگيرم!

غلام، شمشير برداشت و آنها را جلو انداخت تا در كنار فرات ايشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند يكى از آنها گفت: اى غلام سياه! تو به بلال مؤذن پيغمبر شباهت دارى.

گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر كيستيد؟!

گفتند: ما از خاندان پيامبريم و از ترس جان از زندان ابن زياد گريخته و اين پيرزن ما را ميهمان كرد و اينك دامادش مى‏خواهد ما را بكشد.

ن غلام سياه دست و پاى آنها را بوسيد و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پيامبر؛ سپس شمشير را به دور انداخت و خود را به فرات افكند و گريخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا كنى من از تو اطاعت نمى كنم.

داماد پيرزن بعد از اين جريان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسايش تو را از حلال و حرام فراهم مى‏كنم و دنياى تو را آباد خواهم كرد، فوراً اين دو كودك را گردن بزن و سرهاى آنها را بياور تا نزد عبيدالله بن زياد برده جايزه بگيرم. فرزندش شمشير بر گرفت و كودكان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، يكى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بيمناكم.

گفت: شما كيستيد؟

گفتند: ما از عترت پيامبر محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم هستيم، پدرت مى‏خواهد ما را بكشد.

آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسيد و همانند غلام سياه شمشيرش را به دور انداخت و خود را به فرات افكند، پدرش فرياد زد: تو هم نافرمانى كردى؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.

آن مرد گفت: جز خودم كسى آنها را نكشد؛ شمشير بر گرفت و آن دو كودك را به كنار فرات برده تيغ بر كشيد و چون چشم كودكان به شمشير برهنه او افتاد گريسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه كه روز قيامت پيامبر خدا دشمن تو باشد.

گفت: سر شما را براى ابن زياد مى‏برم و جايزه مى‏گيرم.

گفتند: خويشى ما با رسول خدا را ناديده مى‏گيرى؟

گفت: شما با رسول خدا پيوندى نداريد!

گفتند: اى مرد! ما را نزد عبيدالله ببر تا خودش درباره ما حكم كند.

گفت: من بايد با ريختن خون شما خود را به او نزديك كنم.

گفتند: اى مرد! به كودكى ما رحم كن!

گفت: خدا در دلم رحمى نيافريده است.

گفتند: پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانيم.

گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانيد.

آنها چهار ركعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فرياد بر آورند كه: يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او به حق حكم كن.(50)

سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچه‏اى گذارد؛ پس برادر كوچك، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مى‏خواهم رسول خدا را ملاقات كنم در حالى كه آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عيب ندارد، تو را هم به او مى‏رسانم! او را هم كشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زياد برد.

ابن زياد بر تخت نشسته و عصاى خيزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زياد گذاشت، ابن زياد همين كه چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! كجا آنها را پيدا كردى؟!

گفت: پيرزنى از خويشان من آنها را ميهمان كرده بود.

گفت: از ميهمان بدينگونه پذيرايى كردى؟

سپس از او پرسيد: به هنگام كشته شدن با تو چه گفتند؟ و آن مرد تمامى جريان را براى ابن زياد بازگو كرد.

ابن زياد پرسيد: چرا آنها را زنده نياوردى تا به تو چهار هزار درهم جايزه دهم؟

گفت: دلم راه نداد جز آن كه با خون آنها خود را به تو نزديك كنم.

ابن زياد گفت: آخرين حرف آنان چه بود؟

گفت: دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين! ميان ما و اين مرد به حق حكم كن.

ابن زياد گفت: خدا در ميان تو و آن دو كودك به حق حكم كرد. پس رو به حاضران در مجلس كرده گفت: كيست كه كار اين نابكار را بسازد؟

مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!(51)

عبيدالله گفت: او را به همان جايى كه اين دو كودك را كشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار كه با خون آنها در هم آميزد، و سر او را نزد من بياور.

آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زياد آن مرد را در كنار فرات به سزاى عمل ننگينش رسانيد و سرش را براى ابن زياد برد.

نوشته‏اند كه: سر او را بر نيزه كرده و در كوچه‏ها مى‏گرداندند و كودكان با پرتاب سنگ و تير آن را نشانه مى‏رفتند و مى‏گفتند: اين است كشنده عترت رسول خدا.(52)

حجم خسارات و تلفات دشمن به غايت سنگين و زياد بود. ياران امام عليه‏السلام با وجود كمى تعدادشان دشمن را تار و مار كرده و ضربات مهلكى بر آنها وارد آورده بودند به گونه‏اى كه بعضى از مورخين گفته‏اند: خانه‏اى در كوفه نبود مگر آن كه از آن صداى نوحه و گريه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد كشتگان لشكر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذكر نموده‏اند.(53) البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام عليه‏السلام و برادران و فرزندان و ديگر عزيزان او، و نيز ايثار و فداكارى اصحاب آن حضرت، اين تعداد مبالغه‏آميز به نظر نمى رسد، به عنوان نمونه تنها امام عليه‏السلام يك هزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانيده است(54)؛ همچنين حضرت عباس بن على عليه‏السلام وقتى يك تنه حمله نمود به شريعه كه از آن چهار هزار نفر محافظت مى‏نمودند همه از هم گسيختند و تعداد زيادى از آنان به خاك مذلت غلطيدند(55) كه تعداد مقتولين را قبل از ورود به شريعه بر حسب آنچه روايت شده است هشتاد نفر ذكر كرده‏اند(56)؛ و لشكر دشمن در برابر حضرت على اكبر عليه‏السلام ناتوان و حيران مانده بود و با آن كه تشنه كام بود صد و بيست نفر را به قتل رساند(57)، كه بعضى اين تعداد را دويست نفر ذكر كرده‏اند.(58) و همينطور ديگر عزيزان از اهل بيت و اصحاب شجاع و فداكار امام عليه‏السلام.

درباره سن آن بزرگوار گفته شده است كه در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت كه هفت سال در كنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش اميرالمؤمنين و ده سال نيز با برادرش امام حسن عليه‏السلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش يازده سال بوده است.(59)

عمر بن سعد، سر مقدس امام عليه‏السلام را در همان روز (روز عاشورا) به وسيله خولى بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى نزد عبيدالله بن زياد فرستاد(60) پس خولى بن يزيد با آن سر مقدس به كوفه آمد و به جانب قصر عبيدالله رفت، چون در قصر را بسته يافت به سوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زير طشتى قرار داد!

هشام مى‏گويد: پدرم براى من از نوار، دختر مالك (همسر خولى) نقل كرد كه گفت: شب هنگام ديدم خولى چيزى را به خانه آورد زير طشت پنهان مى‏كند، از او سؤال كردم اين چيست؟

گفت: چيزى براى تو آوردم كه هميشه بى نياز باشى! اينك سر حسين در سراى توست. نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سيم به خانه مى‏آورند و تو سر پسر دختر پيامبر؟! به خدا سوگند هرگز با تو در يك خانه زندگى نمى كنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، به خدا سوگند كه نورى را ديدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پيوسته بود و مرغان سفيدى را نيز ديدم كه برگرد آن طشت تا بامداد مى‏چرخيدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبيدالله بن زياد برد.(61)

به خولى گفت آن زن پارسا را باز از پا در آورده‏اى؟! كه در اين دل شب چو غارتگران برايم زر و زيور آورده‏اى به همراهت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشك‏تر آورده‏اى؟! چنان كوفتى در، كه پنداشتم ز ميدان جنگى، سر آورده‏اى؟! چو دانست آورده سر، گفت: آه! كه مهمان بى پيكر آورده‏اى چو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب! سرى با شكوه و فرآورده‏اى بميرم، در اين نيمه شب از كجا سر سبط پيغمبر آورده‏اى؟! چه حقى شده در ميان پايمان كه تو رفته‏اى داور آورده‏اى؟! گل آتش ست اين، كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آورده‏اى (نگارنده)! با گفتن اين رثا خروش از ملايك بر آورده‏اى(62)

پي نوشت ها

48- همانطور كه از اين نقل ظاهر است اين كودك به همراه امام حسين عليه‏السلام بوده‏اند، ولى قزوينى از روضة الشهدا نقل نموده كه اين دو كودك همراه پدرشان مسلم بن عقيل به كوفه آمدند و عبيدالله بن زياد آنها را اسير و زندانى نمود. (رياض الاحزان، 5).

49- نام آن دو كودك محمد و ابراهيم بود كه محمد از ابراهيم بزرگتر بوده است. (رياض الاحزان، 6).

50- از متنخب نقل شده است كه: آن مرد چون خواست كودكان را به قتل برساند همسر او پيش آمد و گفت: از اين دو كودك يتيم درگذر و از خدا طلب كن آنچه را از عبيدالله آرزو دارى، خداوند در عوض آن جايزه كه عبيدالله به تو دهد چندين برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نيفتاد. (رياض الاحزان، 6).

51- در منتخب نام اين مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل

بيت ذكر كرده‏اند. (رياض الاحزان، 8).

52- امالى شيخ صدوق، مجلس 19، حديث 2.

53- حياة الامام الحسين، 3/315.

54- مناقب ابن شهر آشوب، 4/110.

55- مقتل الحسين مقرم، 268.

56- بحار الانوار، 45/41.

57- نفس المهموم، 309.

58- مقتل الحسين مقرم، 259.

59- ارشاد شيخ مفيد 2/133 / انساب الاشراف 3/219. و اقوال ديگرى در سن مبارك آن حضرت وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

مسعودى مى‏گويد: حسين مقتول شد در حالى كه از عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود.(مروج الذهب 3/62).

طبرى شيعى مى‏گويد: امام حسين عليه‏السلام در هنگام شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شريفش گذشته بود. (دلائل الامامة، 70).

ابن جوزى مى‏گويد: امام حسين صلوات الله عليه روز عاشورا كه مصادف با جمعه بود، در محرم سال شصت و يك هجرت شهيد شد در حالى كه از عمرش پنجاه و شش سال و پنج ماه گذشته بود (صفة الصفوة 1/387).

و ابوالفرج اصفهانى نيز سن مبارك آن حضرت را پنجاه و شش ساله و چند ماه ذكر كرده است كه قبلا در قسمت «تاريخ شهادت» به آن اشاره كرديم. (مقاتل الطالبيين، 78).

60- الملهوف، 60.

61- تاريخ طبرى، 5/445. بعضى نوشته‏اند: حامل سر امام به نزد عبيدالله بن زياد مردى بنام بشر بن مالك بود و چون آن سر مقدس را نزد عبيدالله نهاد و گفت:

املأ ركابى فضة و ذهبا             فقد قتلت الملك المحجبا

«مركبم را از سيم و زر سنگين بار كن، كه من پادشاه با فرو شكوهى را كشتم.»

ابن زياد از كلام او در غضب شد و گفت: اگر مى‏دانستى كه او چنين است، پس چرا او را كشتى؟! به خدا سوگند چيزى به تو ندهم و تو را به او ملحق كنم. پس گردن او را بزد. (كشف الغمه، 2/232).

62- شعر از آقاى عبدالعلى نگارنده است.

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۵۹:۱۰ | آرشيو نظرات (0)

15 رمضان 60: رسيدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن‏ عقيل به كوفه براي بررسي اوضاع

5 شوال 60: ورود مسلم بن عقيل به كوفه،استقبال مردم از وي و شروع آنان به بيعت

11 ذي قعده 60: نامه نوشتن مسلم بن عقيل از كوفه به امام حسين و فراخواني به ‏آمدن به كوفه

8 ذي حجه 60: دستگيري هاني،سپس شهادت او، خروج مسلم بن عقيل در كوفه با چهار هزار نفر،سپس پراكندگي‏ آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفي شدن در خانه طوعه. تبديل كردن امام حسين‏«ع‏» حج را به عمره در مكه، ايراد خطبه براي مردم و خروج از مكه همراه با 82 نفر از افرادخانواده و ياران به طرف كوفه.

9 ذي حجه 60: درگيري مسلم با كوفيان،سپس دستگيري او و شهادت مسلم  بر بام‏ دار الاماره كوفه (1)

 مصيبت مسلم (س)

امام حسين عليه السلام در هشتم ذى الحجه،در همان جوش و خروشى كه حجاج وارد مكه مى‏شدند و در همان روزى كه بايد به جانب منى و عرفات حركت كنند،پشت‏ به مكه كرد و حركت نمود و آن سخنان غراى معروف را-كه نقل از سيد بن طاووس است-انشاء كرد. منزل به منزل آمد تا به نزديك سر حد عراق رسيد.

حال در كوفه چه خبر است و چه مى‏گذرد، خدا عالم است.داستان عجيب و اسف انگيز جناب مسلم در آنجا رخ داده است.امام حسين عليه السلام در بين راه شخصى را ديدند كه از طرف كوفه به اين طرف مى‏آمد. (در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند.بيابان بوده است،و افرادى كه در جهت‏خلاف هم حركت مى‏كردند،با فواصلى از يكديگر رد مى‏شدند.)لحظه‏اى توقف كردند به علامت اينكه من با تو كار دارم،و مى‏گويند اين شخص امام حسين عليه السلام را مى‏شناخت و از طرف ديگر حامل خبر اسف آورى بود.

فهميد كه اگر نزد امام حسين برود،از او خواهد پرسيد كه از كوفه چه خبر،و بايد خبر بدى را به ايشان بدهد.نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر.دو نفر ديگر از قبيله بنى اسد كه در مكه بودند و در اعمال حج‏شركت كرده بودند،بعد از آنكه كار حجشان به پايان رسيد،چون قصد نصرت امام حسين را داشتند،به سرعت از پشت‏سر ايشان حركت كردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.

اينها تقريبا يك منزل عقب بودند.برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مى‏آمد.به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند،يعنى بعد از سلام و عليك،اين دو نفر از او پرسيدند:نسبت را بگو،از كدام قبيله هستى؟گفت:من از قبيله بنى اسد هستم. اينها گفتند:عجب!«نحن اسديان‏»ما هم كه از بنى اسد هستيم.

پس بگو پدرت كيست،پدر بزرگت كيست؟او پاسخ گفت،اينها هم گفتند تا همديگر را شناختند.بعد،اين دو نفر كه از مدينه مى‏آمدند گفتند:از كوفه چه خبر؟گفت:حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگوارى است و ابا عبد الله كه از مكه به كوفه مى‏رفتند وقتى مرا ديدند توقفى كردند و من چون فهميدم براى استخبار از كوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم.تمام قضاياى كوفه را براى اينها تعريف كرد. اين دو نفر آمدند تا به حضرت رسيدند.

به منزلى اولى كه رسيدند حرفى نزدند.صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبد الله در منزلى فرود آمدند كه تقريبا يك شبانه روز از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند فاصله زمانى داشت.حضرت در خيمه نشسته و عده‏اى از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند:يا ابا عبد الله!ما خبرى داريم،اجازه مى‏دهيد آن را در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مى‏خواهيد در خلوت به شما عرض كنيم؟ فرمود:من از اصحاب خودم چيزى را مخفى نمى‏كنم،هر چه هست در حضور اصحاب من بگوييد.يكى از آن دو نفر عرض كرد:يا ابن رسول الله!ما با آن مردى كه ديروز با شما برخورد كرد ولى توقف نكرد،ملاقات كرديم،او مرد قابل اعتمادى بود،ما او را مى‏شناسيم،هم قبيله ماست،از بنى اسد است.

ما از او پرسيديم در كوفه چه خبر است؟ خبر بدى داشت،گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هانى را شهيد كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند در ميان كوچه‏ها و بازارهاى كوفه مى‏كشيدند.ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را كه شنيد،چشمهايش پر از اشك شد ولى فورا اين آيه را تلاوت كرد: من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» (2) .

در چنين موقعيتى ابا عبد الله نمى‏گويد كوفه را كه گرفتند،مسلم كه كشته شد،هانى كه كشته شد،پس ما كارمان تمام شد،ما شكست‏خورديم،از همين جا برگرديم،جمله‏اى گفت كه رساند مطلب چيز ديگرى است.اين آيه قرآن كه الآن خواندم،ظاهرا در باره جنگ احزاب است،يعنى بعضى مؤمنين به پيمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهيد شدند،و بعضى ديگر انتظار مى‏كشند كه كى نوبت جانبازى آنها برسد.فرمود:مسلم وظيفه خودش را انجام داد،نوبت ماست.

كاروان شهيد رفت از پيش وان ما رفته گير و مى‏انديش

او به وظيفه خودش عمل كرد،ديگر نوبت ماست.البته در اينجا هر يك سخنانى گفتند. عده‏اى هم بودند كه در بين راه به ابا عبد الله ملحق شده بودند،افراد غير اصيل كه ابا عبد الله آنها را غيظ و در فواصل مختلف از خودش دور كرد.اينها همينكه فهميدند در كوفه خبرى نيست‏يعنى آش و پلويى نيست،بلند شدند و رفتند(مثل همه نهضتها).«لم يبق معه الا اهل بيته و صفوته‏»فقط خاندان و نيكان اصحابش با او باقى ماندند كه البته عده آنها در آن وقت‏خيلى كم بود(در خود كربلا عده‏اى از كسانى كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد،يك يك بيدار شدند و به ابا عبد الله ملحق گرديدند)، شايد بيست نفر بيشتر همراه ابا عبد الله نبودند.در چنين وضعى خبر تكان دهنده شهادت مسلم و هانى به ابا عبد الله و ياران او رسيد.

صاحب لسان الغيب مى‏گويد: بعضى از مورخين نقل كرده‏اند امام حسين عليه السلام كه چيزى را از اصحاب خودش پنهان نمى‏كرد،بعد از شنيدن اين خبر مى‏بايست‏به خيمه زنها و بچه‏ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد،در حالى كه در ميان آنها خانواده مسلم هست،بچه‏هاى كوچك مسلم هستند،برادران كوچك مسلم هستند،خواهر و بعضى از دختر عموها و كسان مسلم هستند.

حالا ابا عبد الله به چه شكل به آنها اطلاع بدهد؟مسلم دختر كوچكى داشت.امام حسين وقتى كه نشست او را صدا كرد،فرمود:بگوييد بيايد.

دختر مسلم را آوردند.او را روى زانوى خودش نشاند و شروع كرد به نوازش كردن.دخترك زيرك و باهوش بود،ديد كه اين نوازش يك نوازش فوق العاده است،پدرانه است،لذا عرض كرد:يا ابا عبد الله! يا بن رسول الله!اگر پدرم بميرد چقدر... (3) ؟ابا عبد الله متاثر شد،فرمود:دختركم! من به جاى پدرت هستم.بعد از او من جاى پدرت را مى‏گيرم.صداى گريه از خاندان ابا عبد الله بلند شد.

ابا عبد الله رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود:اولاد عقيل!شما يك مسلم داديد كافى است،از بنى عقيل يك مسلم كافى است،شما اگر مى‏خواهيد برگرديد،بر گرديد.عرض كردند:يا ابا عبد الله!يابن رسول الله!ما تا حالا كه مسلمى را شهيد نداده بوديم در ركاب تو بوديم،حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم رها كنيم؟ابدا،ما هم در خدمت‏شما خواهيم بود تا همان سرنوشتى كه نصيب مسلم شد نصيب ما هم بشود.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت‏ها:

1)فرهنگ عاشورا ، جواد محدثي

2) احزاب/23.

3) [افتادگى از متن پياده شده از نوار است.]

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 328

نويسنده: شهيد مطهرى

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۵۵:۵۲ | آرشيو نظرات (0)

وقتي مردم كوفه از مرگ معاويه آگاه شدند و دانستند كه امام حسين (ع) با يزيد بيعت نكرده است، بيدرنگ درباره يزيد به جستجو پرداختند.آنگاه بر در خانه سليمان بن صرد خزاعي گرد آمدند.همين كه اجتماع آنان كامل شد، سليمان برخاست و به ايراد سخن پرداخت.وي در پايان گفتار خود گفت: شما اطلاع يافته‏ايد كه معاويه به هلاكت رسيده و به سوي پروردگار رفته است تا به سزاي اعمال خود برسد.فرزندش يزيد به جاي او به حكومت رسيده است.حسين بن علي ضمن مخالفت با او و بدان جهت كه از چنگال طاغوتيان آل ابو سفيان اموي در امان باشد رهسپار مكه شده است.شما كه از شيعيان او و قبلا نيز از پيروان پدرش بوده‏ايد، امروز نيازمند ياري شماست.چنانچه مي‏دانيد و آماده هستيد وي را ياري دهيد و با دشمنانش به مبارزه پردازيد، آن حضرت بنويسيد و آمادگي خود را جهت دعوت به كوفه اعلام داريد.اما چنانچه از پراكندگي و سستي در ياري او بيم داريد، وي را فريب ندهيد.همه يك صدا گفتند: ما با دشمن او خواهيم جنگيد و در راه او جانفشاني و خود را فداي او خواهيم كرد.

بدين ترتيب اهالي كوفه نامه‏اي براي حسين بن علي (ع) نوشتند و به وسيله عده‏اي همراه با ابو عبد الله جدلي ارسال داشتند .نامه مزبور به اين شرح بود: بسم الله الرحمن الرحيم، نامه‏اي است به حسين بن علي از سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد بجلي، حبيب بن مظاهر و عبد الله بن وال، و شيعيان او از مؤمنين و مسلمين از اهالي كوفه.سلام بر تو، اما بعد، سپاس خداوندي را كه دشمن سركش و ستمكار و دشمن پدر شما را در هم شكست و نابود كرد.دشمني كه به اين امت يورش برد و به ستمكار خلافت و زمامداري آنان را به چنگ خود درآورد، و اموال آنان را به زور بگرفت و بي آنكه رضايت آنان را فراهم آورد، خود را فرمانرواي آنان كرد.نيكان و برگزيدگان آنان را بكشت، و بدكاران و اشرار را به جاي نهاد، و مال خدا را دست به دست در ميان گردنكشان و ثروتمندان قرار داد.همچنان كه قوم ثمود از رحمت خدا دور گشتند، دوري و نابودي نيز بر او باد.

شما خود مي‏داني كه براي ما پيشوايي نيست.پس به سوي ما روي آور.اميد است كه خداوند به وسيله تو افراد ما را به گرد هم فراهم آورد و به سوي حق راهبري فرمايد.اينك نعمان بشير در قصر فرمانداري اقامت كرده است، و ما هرگز در جمع او شركت نكرده و در نماز جمعه و عيد با او همراهي نمي‏كنيم.چنانچه ما بدانيم كه شما به سوي كوفه حركت خواهي كرد، او را از شهر كوفه بيرون ساخته، و انشاء الله تعالي او را به شام خواهيم فرستاد.درود و رحمت خداوند بر تو اي فرزند رسول الله (ص) و بر پدر ارجمند تو باد.و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.

برخي گويند: اين نامه را به وسيله عبد الله بن مسمع همداني و عبد الله بن وال براي امام فرستاده و به آن دو دستور دادند، نامه را با سرعت به آن حضرت برسانند.پس آن دو با شتاب برفتند تا در دهم ماه رمضان به مكه وارد شدند و نامه را به امام تسليم كردند، مردم كوفه دو روز پس از فرستادن نامه مزبور، قيس بن مسهر صيداوي، عبد الرحمن بن عبد الله بن شداد ارحبي و عمارة بن عبد الله سلولي را همراه با صد و پنجاه نامه كه هر يك از آنها امضاي يك يا دو يا چهار نفر را داشت نزد امام (ع) روانه ساختند.هر چند كه امام (ع) به هيچ يك از آنان پاسخ ندادند و سكوت كردند، اما همچنان نامه‏هاي بسياري براي او ارسال مي‏شد، و در يك روز ششصد نامه به دست آن حضرت رسيد، و اين امر همچنان ادامه داشت تا آنجا كه جمع نامه‏هاي وارده به دوازده هزار مي‏رسيد.سپس دو روز ديگر سپري شد.هاني بن هاني سبيعي و سعيد بن عبد الله حنفي را كه آخرين فرستادگان كوفيان بودند روانه مكه ساختند و نامه‏اي به وسيله آن دو به اين شرح براي امام ارسال داشتند:

بسم الله الرحمن الرحيم: نامه‏اي است به حسين بن علي (ع) از جانب شيعيان آن حضرت از مؤمنين و مسلمين.اما بعد، اي امام، هر چه زودتر به نزد ما بياييد كه مردم در انتظار شمايند و انديشه‏اي جز تو ندارند.پس با شتاب، و باز هم با شتاب به سوي كوفه حركت كنيد، با شتاب، با شتاب، والسلام.

همچنين، شبث بن ربعي تميمي، حجار بن ابجر عجلي، يزيد بن حارث بن يزيد بن رويم شيباني، عزرة بن قيس احمسي، عمرو بن حجاج زبيدي و محمد بن عطارد بن حاجب بن زراره تميمي نامه‏اي نوشتند و با همان گروه براي آن حضرت ارسال داشتند بدين مضمون:

پس از حمد و سپاس به درگاه خداوندي، باغها سرسبز و ميوه‏ها رسيده‏اند.پس هرگاه مايل باشيد به سوي ما بياييد كه لشگر بسيار و مجهز جهت ياري شما آماده‏اند، سلام و رحمت خداوند و بركات او بر شما و بر پدر بزرگوارت باد.

در روايت ديگر چنين آمده است كه اهالي كوفه در نامه‏هاي خود كه به آن حضرت ارسال داشتند يادآور شده بودند: صد هزار شمشير نزد ما آماده است، پس بي‏درنگ به سوي كوفه حركت كنيد .

فرستادگان مردم كوفه يكي پس از ديگري نزد آن حضرت گرد آمدند.امام حسين (ع) از هاني و سعيد اخباري را جويا شدند و گفتند: به وسيله چه كساني نامه شما نوشته شده است؟

آن دو گفتند: اي فرزند رسول خدا، كساني كه اين نامه را ارسال داشته‏اند عبارتند از: شبث بن ربعي، حجار بن ابجر، يزيد بن حارث بن يزيد بن رويم، عزرة بن قيس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمير بن عطارد.

(هر چند كه اين عده از افراد مشهور كوفه بودند، اما هيچ يك به عهد خود وفا نكردند و بر خلاف وعده‏هاي خود بر عليه آن حضرت قيام كردند و با امام ع جنگيدند).

سپس امام حسين ع از جاي خود برخاست و بين ركن و مقام دو ركعت نماز به جاي آورد و از خداي در اين مورد طلب خير كرد.سرانجام نامه‏اي به وسيله هاني بن هاني و سعيد بن عبد الله براي اهالي كوفه فرستادند.مضمون نامه چنين بود:

بسم الله الرحمن الرحيم، نامه‏اي است از حسين بن علي ع به گروه بسيار مؤمنين و مسلمين .اما بعد، نامه‏هاي شما را آخرين فرستادگان شما يعني هاني و سعيد براي من آوردند.آنچه كه براي من شرح داده و يادآور شده‏ايد دريافتم.سخن اكثريت شما اين بود كه: براي ما امام و پيشوايي نيست و گفته‏ايد كه به سوي شما حركت كنم، و به اين وسيله خداوند ما را بر حق و هدايت گرد آورد، و من هم اكنون برادر و پسر عمو و كسي كه در خاندانم مورد اطمينان بوده، يعني مسلم بن عقيل را به سوي شما گسيل مي‏دارم.چنانچه وي در گزارش خود اطلاع دهد كه اكثريت مردم و افراد آگاه و صاحب نظر بر آنچه كه در نامه‏هاي شما آمده و فرستادگان شما گفته‏اند مطابق باشد، انشاء الله تعالي به زودي به نزد شما خواهم آمد.به جان خودم سوگند، امام و پيشوا كسي است كه در ميان مردم به كتاب خدا حكم كند و رفتارش توأم با عدل و داد باشد.از دين حق پيروي، و خود را در آنچه مربوط به خدا و رضاي اوست نگهداري كند.و السلام.

پس امام حسين ع مسلم بن عقيل را خواستند و به گفته بعضي نامه‏اي در پاسخ نامه‏هاي كوفيان نوشتند و او را همراه با قيس بن مسهر صيداوي و دو نفر ديگر رهسپار كوفه ساختند.امام ع وي را به تقوي و پوشيده داشتن امر خود و عطوفت و مهرباني با مردم توصيه فرمود، و به وي گفت: چنانچه مردم را مشاهده كند كه گرد آمده و هماهنگ هستند به زودي به آن حضرت اطلاع دهد.پس مسلم كه رحمت خدا بر او باد به راه افتاد، ابتدا به مدينه رفت و دو نفر راهنما براي خود انتخاب كرد و راه كوفه را در پيش گرفت.آن دو مسلم را از بيراهه بردند و راه را گم كردند.تشنگي شديدي بر آنان غلبه كرد و از ادامه راه بازماندند.پس از آنكه راه را پيدا كردند با اشاره علايم راه را به مسلم نشان دادند و خود در اثر تشنگي جان سپردند .مسلم پس از پيمودن راه به محلي كه معروف به مضيق بوده و آب فراواني داشت كه قبيله بني كلب از آن سيراب مي‏شدند، رسيد و نامه‏اي به امام نوشت و به وسيله قيس بن مسهر ارسال داشت.متن نامه چنين بود: اما بعد، من از مدينه با دو تن راهنما به كوفه رهسپار شدم.آن دو از راه كناره گرفته و راه را گم كردند.تشنگي بر ايشان سخت شد.ديري نپاييد كه از دنيا برفتند.ما به راه خود ادامه داديم، تا آنگاه كه به آب رسيديم جز رمقي مختصر براي ما نمانده بود و اين آب در دره خبث است و به نام مضيق خوانده مي‏شود و من اين راه را به واسطه اين جريان به فال بد گرفتم از اين رو چنانچه اجازه دهيد مرا از رفتن بدين سفر معذور داريد، و ديگري را به جاي من بفرستيد.و السلام.

امام حسين ع در پاسخ او نوشت: اما بعد، من از آن بيم دارم كه چيزي جز ترس نباشد كه تو را وادار به استعفا كرده است.پس انديشه مكن و همان راهي كه تو را فرستاده‏ام در پيش گير.همين كه مسلم نامه حضرت را خواند گفت: من هرگز از جان خود بيمناك نيستم.پس بيدرنگ راه كوفه را در پيش گرفت.در ميان راه به محلي رسيد كه آب فراواني داشت و نزديك قبيله طي بود.سپس از آنجا نيز گذشت مردي را ديد كه مشغول تيراندازي است و آهويي را شكار كرده است.مسلم رو كرد به او و گفت: اميدوارم انشاء الله تو نيز با ما هماهنگ شوي تا دشمن را از پاي درآوريم.سرانجام وارد كوفه شد، و در خانه مختار اقامت كرد.مردم دسته دسته به ديدن او آمدند، همين كه گروهي در آنجا فراهم شدند، مسلم نامه حسين بن علي ع را بر ايشان خواند و آنان گريستند و با او بيعت كردند.سرانجام تعداد كساني كه با وي بيعت كردند به هيجده هزار نفر رسيد.مسلم بيدرنگ نامه‏اي به امام ع نوشت: رهبر يك گروه هرگز به همراهان خود دروغ نمي‏گويد.اكثر مردم كوفه با شما دست بيعت داده‏اند.و هيجده هزار نفر تا كنون بيعت خود را اعلام كرده‏اند.با وصول اين نامه هر چه زودتر به طرف كوفه حركت فرماييد .و السلام.

مردم همچنان به خانه مسلم رفت و آمد مي‏كردند تا آنجا كه محل اقامت او آشكار گرديد.نعمان بن بشير كه از طرف معاويه فرماندار كوفه بود، و يزيد نيز او را بر همان منصب به جاي نهاده بود از اين امر آگاه شد. (نعمان كه از اصحاب رسول الله ص بود در نبرد صفين با معاويه همراه شده و در رديف پيروان او درآمد.اما سرانجام در فتنه ابن زبير اهالي حمص وي را به قتل رساندند.در حالي كه خود والي اين شهر بود).

پس نعمان بر منبر رفت و خطاب به مردم گفت: از فتنه و آشوب بر حذر باشيد.در اين اثنا عبد الله بن مسلم بن سعيد حضرمي هم پيمان بني اميه از جاي برخاست و با تندي به نعمان گفت: كار ناروايي مرتكب شده‏اي و آنچه تو در اين مورد مي‏پنداري سخن كساني است كه از روي ضعف و ناتواني مي‏گويند.نعمان به او گفت: چنانچه من در اطاعت و پيروي از خدا ناتوان باشم بهتر از آن است كه در موضع قدرت باشم، اما در برابر خداوند به گناه و معصيت آلوده گردم.اين را بگفت و از منبر به زير آمد.آنگاه عبد الله بن مسلم ضمن نامه‏اي، ورود مسلم به شهر كوفه و بيعت مردم را با او براي يزيد گزارش كرد.و در نامه خود به وي اطلاع داد و گفت: چنانچه بخواهي كوفه در فرمان تو باشد، مرد نيرومندي را به طرف كوفه روانه ساز تا فرمان تو را به انجام رساند، و مانند خودت درباره دشمنت رفتار كند.زيرا كه نعمان بن بشير مردي ضعيف و ناتوان است و يا خود را به ناتواني مي‏زند.

پس از او عمارة بن وليد بن عقبه و عمر بن سعد نيز شبيه به نامه عبد الله بن مسلم براي يزيد ارسال داشتند.همين كه نامه‏ها به يزيد رسيد، وي سرجون رومي غلام معاويه را خواست . (هر چند كه اين فرد از خدمتگذاران معاويه بود، اما در زمان حيات معاويه بر او چيرگي داشت) پس يزيد به وي گفت: درباره والي كوفه رأي تو چيست؟ يزيد در آن هنگام بر عبيد الله بن زياد كه حاكم بصره بود خشمناك شد.معاويه پيش از مرگ خود با صدور حكمي فرمانداري كوفه را نيز به وي سپرده بود اما پيش از آن كه اين حكم به دست وي برسد، معاويه خود به هلاكت رسيده بود.در اينجا سرجون به يزيد گفت:

چنانچه معاويه زنده بود و در اين مورد رأي مي‏داد آن را مي‏پذيرفتي؟ يزيد گفت: آري، سرجون حكم فرمانداري عبيد الله بن زياد را براي كوفه به يزيد نشان داد.بدين ترتيب يزيد حكومت بصره و كوفه را به عبيد الله واگذار كرد، و ضمن نامه‏اي كه به وسيله مسلم بن عمر و باهلي براي عبيد الله فرستاد به وي گوشزد كرد و گفت: پيروان من از كوفه به من اطلاع داده‏اند كه مسلم بن عقيل در كوفه مردم را گرد آورده تا در ميان مسلمانان ايجاد اختلاف كند.از اين رو با خواندن اين نامه به طرف كوفه حركت كن، و به هر طريق كه مي‏داني در جستجوي او باش تا بر او دست يابي.پس او را در بند كن، يا به قتل رسان و يا از شهر بيرونش كن.و السلام.

مسلم بن عمرو به راه افتاده تا در بصره به عبيد الله رسيد.عبيد الله بي درنگ دستور داد توشه سفر بردارند و آماده حركت شوند فرداي آن روز به جانب كوفه روان شدند.

سيره معصومان، ج 4

امين، سيد محسن؛

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۵۲:۵۴ | آرشيو نظرات (0)

• راه حسين، كوتاهترين راه رسيدن به بهشت است.
• خون جاري عاشورا، تا ابديت در رگ و ريشه آزادگي جاري است.
• حسين، ميزان سنجش صداقت آدمي است و قبول ولايت حسين، براتِ آزادي انسان از جهنم پليديهاست.
• عاشورا، عاشقانه اي آرام در قلب واقعه كربلاست.
• حسين، زيباترين نامي است كه در شناسنامه بشر نوشته اند.
• عاشورا، صحنه نمايش فراگير و فشرده تماميت كارزار خوبي و بدي است.
• عاشورا، عرضه اثبات ظفرمندي انسان خداگونه بر سپاه ابليس است.
• حسين، تفسير بعثت، ترجمان نبوت و معناي امامت است.
• عاشورا، تداوم رسالت انسان در پهنه خلقت است.
• عاشورا، شراره عشق حق است كه بر جان عاشقان حسين فرو مي ريزد.
• اي خدا! جوششِ چشمه هاي عاشورا را در قلب ما جاري كن، و دل هاي ما را از زلال مهرش سيراب گردان.
• محرم، ماه محرم شدن در پيشگاهِ خدا و مَحرم شدن، با حسينيان است.
• عاشورا، انفجاري از نور بود و تابشي از حق، كه بر انديشه ها تجسم كرد.
• عاشورا، قرارگاه عشق است و پناهگاه عاشقان. كيست كه از اين معبر عبور كند و قرار و پناه نگيرد؟
• عاشورا، تكليف است و عاشورايي شدن عمل به تكليف.
• هيچ نقطه اي در هويت هستي نيست كه از حركت و شعر و شعور عاشورايي خالي باشد.
• عاشورا، از جاذبه ها دل كندن و به جذبه دوست رسيدن است.
• محرم، ماه تجديد حيات بشريت است.
• عاشورا يك نيم روز بيش نيست كه در آن، شهادت به روشني بر سر تكليف خويش ايستاده است.
• شهادت، طرحِ كربلاست و اسارت، شرح آن!
• اين شمعِ وجودِ حسين است كه محفلِ محرم را پيوسته روشن نگاه مي دارد.
• حسين، نام آورترين نام و نامدارترين سردار بر چكاد روشني هاست.



• حسين، تنديس ايمان و عشق الهي است.
• عاشورا، مجمعِ عمومي حماسه سازان هستي است.
• حسين(عليه السلام) ، آرزوي جويندگان و آبروي يابندگان است.
• محرم، حريم حرم خدا و حرمت سنت حسين(عليه السلام) است.
• كربلا، عميق ترين زخمي است كه بر پيكر زمين نشسته، و رساترين فريادي است كه در دهليز تاريخ پيچيده است.
• نخل ها، از سنگيني داغ تبار علي(عليه السلام) خميده اند.
• حسين(عليه السلام) ، حماسي ترين شاهنامه جهان است.
• عاشورا، بغضِ گريه را مي شكند و جام سينه را از خون لبريز مي كند.
• محرم، ماه آميختگي با حسين و آموختگي از حسين است.
• محرم، تنها ماهي است كه در تقويم ها با سرانگشت خونين ورق مي خورد.
• تاسوعا، مقدمه جان‌فشاني و عاشورا، سرفصل دلباختگي در محضر حسين(عليه السلام) است.
• براي شناخت و معرفت حسين(عليه السلام) ، بايد از مرزِ تاسوعا و عاشورا گذشت.
• حادثه عاشورا، كمر تاريخ را شكست و ماندگارترين باور را بر پهنه زمان نگاشت.
• در نهمين منزل از ماه عاشقي، سيل اشك را به ميهماني خون دلِ دهمين منزل فرا مي خوانيم.
• كربلا چرا تشنه اي؟ اين اشك زلال و شيرين نسل هاست كه قطره قطره بر پهناي گونه دلت مي بارد.
• محرم، سياه پوش لحظه هاي عاشوراست.
• نام حسين(عليه السلام) را مشعل راهمان مي كنيم تا در بيراهه هاي پرپيچ و خم گمراهي، گم نشويم.
• خون حسين(عليه السلام) و يارانش، قبله نماي كمال و سعادت است.
• امروز، درِ بوستان‏سراىِ عاشورا، با مقتل‏خوانىِ گريه گشوده مى‏شود؛ پس «اى اشك‏ها بريزيد».
• آسمان نينوا، در محضر اين همه خون، از وسعت آبىِ خويش شرمسار است.
• عاشورا، جاده‏اى پر عبور براى عاشقانه‏هاى جگرسوزِ آب است.
• امروز، دل‏ها در حُسن‏ ختام زيارت عاشورا، سجده سجده در خون افتاده‏ اند.
• نگاه كن؛ حنجره قتلگاه، روبه‏روى آتش بوسه‏ها چه پاسخى دارد: «اين كشته فتاده به هامون حسين توست».
• قدم به قدم، صداى «يا حسين» در كربلا كاشته شده است؛ مراقب باشيم روىِ حُرمت لاله‏ها پا نگذاريم!
• پررنگ‏تر از خون، حديثى در عاشورا نوشته نشده است كه دل‏هاى كربلايى آن را بخوانند.
• عطر تربت كربلا بر دوش قلم‏هاى عاشورايى نشسته است تا بنويسند: لبيك يا حسين!
• عاشورا، صحن مطهرى بود كه اذن دخول آن، خون عباس(عليه السلام) است و توسل به باب الحوائج، كليد ارتباط با فلسفه عاشورا.
• عاشورا، تولد دوباره حيات آدميّت و حماسه جاودان عشق و تجلّي زيباي توحيد است.
• عاشورا، نقطه اوج اداي امانت انسان است. عاشورا، نمايش قدرتِ روح در كوران حوادث و نشانه آرامش در توفان بلاهاست.
• عاشورا، تجلي‏گاه آرامش و اطمينان نفوس مطمئنه است، مشعل فروزانِ معرفت، فرا روي انسان‏ها است.



• عاشورا، آينه‏اي است كه تمامي مفاهيم انساني را با ابعاد حقيقي‏اش در خود متجلّي ساخته است.
• عاشورا، رستاخيزي است كه پرده از چهره همه زشتي‏ها مي‏كشد و پليدان را رسوا مي‏سازد.
• عاشورا، گلستاني است با سَروْهاي سرخ شهادت و نخل‏هاي ارغواني ايثار و خون، و دانشگاهي است كه هر سالك الي اللّه‏ بايد آن را ببيند.
• عاشورا، طراوت جاودانه روح انسان، تجلّي ياد خدا، و جدا كننده نور و ظلمت از هم است.
• آري! از آن زمان كه فرياد سرخ خون از گلوي عاشورا برخاست، پژواكي در قله‏هاي بلند اعصار و قرون در افتاد كه تا آن سوي مرز ابديّت طنين افكند و در سينه سوزان عاشقان ايثار و شهادت جاودانه شد.
• حنجره ها را بگشاييد و نفس ها را فرياد كنيد، تا سكوت كفر، عاشورا را در خود نبلعد.
• در كربلا، بهترين مسافران در بهترين مسافرتها، شهادت را به بهاي حق دريافتند.
• بار حسرت عطش خاندان رسول، اكنون نيز در ميان سينه فرات مي جوشد و بي تابش ميكند.
• چشم حق بين و گوش حق شنو و قلب روشن، توشه عاشوراييان است.
• عاشورا، مبدئي دوباره براي جان گرفتن اسلام است.
• تاريخ عاشورا، مسلمانان واقعي را معرفي كرد و نقاب از چهره ها برداشت.
• نهضت عاشورا، سيرابي حقيقت و پاسداري از امر به معروف و نهي از منكر است.
• عاشورا كشتاري خونين نيست، بلكه حقيقتي راستين براي جهانيان است.
• آن‌گاه كه سرور جوانان اهل بهشت را كشتند، غم بر دل انسان تا ابد لانه كرد.
• عاشورا، منشوري است كه با براده هاي آفتاب حسين(عليه السلام) ، عالم را سيراب مي كند.
• ظهر عاشورا، ميعادگاه ملاقات خداوند با سالار شهيدان(عليه السلام) است.
• روز عاشورا، وداع پرسوز و گدازترين خواهر، با عزيزترين برادر تاريخ است.
• عاشورا، يادآور مردان غيوري است كه امر به معروف و نهي از منكر را ارج نهادند.
• مهم‌ترين درسي كه عاشورا به جوانان مي‌آموزد، پايداري است؛ پايداري در برابر ستم طاغوت‌ها.
• عاشورا تا اربعين، يادآور چهل روز خون بارش آسمان، از داغ مصيبت حسين(عليه السلام) است.
• نهضت عاشورا، پايه‌گذار تمامي نهضت‌هاي بر حق روزگاران است.
• عاشورا، يادآور اين شعار زيباست: خون بر شمشير پيروز است.
• عاشورا، صحنه پيكار تمامي ايمان در برابر تمامي كفر است.
• عاشورا، يادآور جوان مرداني است كه تاريخ سال‌ها بعد اين جوانان را در دفاع مقدس دوباره به چشم ديد.
• روز عاشورا، روز به بار نشستن «خون» در سوگ پرپر شدن گل هاي محمدي است.
• روز عاشورا، روز استقامت در دين، به بلنداي «صراط مستقيم» است.
• روز عاشورا، روز تماشاي چگونه مردن براي آموختن چگونه زيستن است.
• روز عاشورا، روز مُحرِم شدن در حرم مُحرَّم است!
• روز عاشورا، روز عاشورايي شدن حق جويان و حق طلبان است.
• روز عاشورا، روز انجام بزرگترين مسئوليت «آدم» در دشوارترين شرايط است.
• روز عاشورا، روز دادن آنچه هست براي ايجاد آنچه بايد باشد.
• روز عاشورا، روز پايداري و وفاداري در عصر غروب دين در روزگار بي تفاوتي-هاست!
• روز عاشورا، روز متفرق شدن دنياطلبان و زرخواهان از محضر رهبر است.
• روز عاشورا، روز يادگيري رسم دين‌داري و آيين وفاداري است.
• روز عاشورا، روز هجرت آگاهانه و جانبازي عاشقانه در راه دوست است.
• روز عاشورا، روز انتخاب شهادت در عصر زندگي حاكمان جور است.

منابع:

http://hajj.ir
http://www.hawzah.net
http://aks12.mihanblog.com
http://www.far30mobile.com
http://www.aarezoha.blogfa.com

 سايت راسخون 

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۴۹:۰۲ | آرشيو نظرات (0)

بازدلم غم گرفت دوباره ماتم گرفت
ماه محرم آمد تمام عالم گرفت
*******
ديباچه ي عشق و عاشقي باز شود
دلها همه آماده ي پرواز شود
با بوي محرم الحرام تو حسين
ايام عزا و غصه آغاز شود
*******
سلام من به محرم, محرم گل زهرا
به لطمه هاي ملائك, به ماتم گل زهرا
*******
بر سينه ي من نوشته بين الحرمين
نصف قلبم با ابالفضل،نصف ديگر با حسين
*******
دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم
بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم
فردا كه كسي را به كسي كاري نيست
دامان حسين اگر نگيرم چه كنم
*******
كاش بوديم آن زمان كاري كنيم
از تو و طفلان تو ياري كنيم
كاش ما هم كربلايي مي شديم
در ركاب تو فدايي مي شديم



باز محرم رسيد، ماه عزاي حسين
سينه‌ي ما مي‌شود، كرب و بلاي حسين
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگيرم صفا، من ز صفاي حسين
*******
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازي خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگوييد
دوباره شور عاشوار به پا شد
*******
آبروي حسين به كهكشان مي ارزد
يك موي حسين بر دو جهان مي ارزد
گفتم كه بگو بهشت را قيمت چيست
گفتا كه حسين بيش از آن مي ارزد
*******
ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد
بر دل فاطمه داغ عالم شد
*******
پرسيدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟
آهي كشيدوگفت:كه ماه محرم است
گفتم: كه چيست محرم؟
باناله گفت:ماه عزاي اشرف اولادآدم است
*******
با آب طلا نام حسين قاب كنيد
با نام حسين يادي از آب كنيد
خواهيد مه سربلند و جاويد شويد
تا آخر عمر تكيه بر ارباب كنيد
فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد
*******
عالم همه قطره اند و درياست حسين
خوبان همه بنده اند و مولاست حسين
عزاداريتان مقبول



در كلاس عاشقي عباس غوغا مي كند
در دل هر عاشقي عباس مأوا مي كند
هر كسي خواهد رود در مكتب عشق حسين
ثبت نامش را فقط عباس امضا مي كند
*******
قيامت بي حسين غوغا ندارد
شفاعت بي حسين معنا ندارد
حسيني باش كه در محشر نگويند
چرا پرونده ات امضاء ندارد
*******
كاش بوديم آن زمان كاري كنيم
از تو و طفلان تو ياري كنيم
كاش ما هم كربلايي مي شديم
در ركاب تو فدايي مي شديم
*******
اردوي محرم به دلم خيمه به پا كرد
دل را حرم و بارگه خون خدا كرد
*******
براي باغبان ياس آفريدند
علي را أشجع الناس آفريدند
وفا داري و مردي و شجاعت
يكي كردند و عباس آفريدند
*******
به يكتايي ، قسم يكتاست عباس
به مردي شهره دنياست عباس
اگر چه زاده‌ ام‌البنين است
وليكن مادرش زهراست عباس
*******
عالم همه محو گل رخسار حسين است
ذرات جهان درعجب از كار حسين است
داني كه چرا خانه ي حق گشته سيه پوش
يعني كه خداي تو عزادار حسين است
*******
اشكم ز هجر روي تو خوناب شد حسين
مويم ز غصه رشته ي مهتاب شد حسين
هر جا كنار آب نشستم ز داغ تو
از بس كه سوختم جگرم آب شد حسين



السلام اي وادي كرببلا
السلام اي سرزمين پر بلا
السلام اي جلوه گاه ذوالمنن
السلام اي كشته هاي بي كفن
*******
همواره تجّسم قيام است حسين (ع)
در سينة عاشقان ، پيام است حسين (ع)
در دفتر شعر ما ، رديف است هنوز
دل چسب‌ترين شعر كلام است حسين (ع)
*******
الحق كه به ما درس وفا داد حسين (ع)
هر چيز كه داشت بي‌ريا داد حسين (ع)
يعني كه تأملي كنيد اي ياران !
آن هستي خود زكف چرا داد حسين (ع)؟
*******
بر نيزه ، سري به نينوا مانده هنوز
خورشيد ، فرا ز نيزه‌ها مانده هنوز
در باغ سپيده ، بوته بوته گل خون
از رونق دشت كربلا مانده هنوز
*******
عطري كه از حوالي پرچم وزيده است
ما را به سمت مجلس آقا كشيده است
از صحن هر حسينيه تا صحن كربلا
صد كوچه بازكنيد محرم رسيده است
*******
كربلا دارالنعيم زينب است
كعبه خود تحت حريم زينب است
عمر زينب فخر مولا بود و بس
او به زهرا المثني بود و بس

منابع:

http://hajj.ir
http://www.hawzah.net
http://aks12.mihanblog.com
http://www.far30mobile.com
http://www.aarezoha.blogfa.com

 سايت راسخون 

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۴۴:۳۰ | آرشيو نظرات (0)

فصل اول: آغاز هجرت عظيم

راوي

 در سنه چهل و نهم هجرت، ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبي، ‌ديگر روياي صادقه پيامبر صدق به تمامي تعبير يافته بود و منبر رسول خدا، يعني كرسي خلافت انسان كامل، اريكه اي بود كه بوزينگان بر آن بالا و پايين مي رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بني اميه پايان مي گرفت و غشوه تاريك شب، پهنه اي بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و اين است رسم جهان : روز به شب مي رسد و شب به روز. آه از سرخي شفقي كه روز را به شب مي رساند !

بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه اين سرخي ازخون فرزند رسول خدا، حسين بن علي رنگ گرفته است و امام حسن مجتبي نيز با زهري به شهادت رسيد كه از انبان دغل بازي معاوية بن ابوسفيان بيرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بي قيس»

آه از سرخي شفقي كه روز را به شب مي رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان مي چرخد !

نيم قرني بيش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه اي كه در غدير خم دست علي را در دست پيامبر خدا ديده اند و سخن او را شنيده، كه: من كنت مولاه فهذا علي مولاه ...

اما چشمه ها كور شده اند و آينه ها راغبار گرفته است. بادهاي مسموم نهال ها را شكسته اند وشكوفه ها را فروريخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بيشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهاي سياه است وآن دود سنگيني كه آسمان را از چشم زمين پوشانده ... و دشت ،‌جولانگاه گرگ هاي گرسنه اي است كه رمه را بي چوپان يافته اند. عجب تمثيلي است اين كه علي مولود كعبه است ... يعني باطن قبله را در امام پيداكن ! اما ظاهرگرايان از كعبه نيز تنها سنگهايش را مي پرستند . تماميت دين به امامت است ، اما امام تنها مانده و فرزندان اميه از كرسي خلافت انسان كامل تختي براي پادشاهي خود ساخته اند .نيم قرني بيش از حجة‌الوداع و شهادت آخرين رسول خدا نگذشته ، آتش جاهليت كه د رزير خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار ديگر زبانه كشيد و جنات بهشتي لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بي روح جمعه و جماعت همه آن چيزي بود كه از حقيقت دين برجاي مانده بود ، اگرچه امام جماعت اين مساجد « وليد » ،‌ برادر مادري خليفه سوم باشد كه از جانب وي حاكم كوفه بود ؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگويد : « اگر مي خواهيد ركعتي چند نيز بر آن بيفزايم !» ... اما عدالت كه باطن شريعت است و زمين و زمان بدان پابرجاست ، گوشه انزوا گرفته باشد . نه عجب اگر در شهر كوران خورشيد را دشنام دهند وتاريكي را پرستش كنند ! آنگاه كه دنيا پرستان كور والي حكومت اسلام شوند، كاربدينجا مي رسد كه در مسجد هايي كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرايان آراسته اند ، درتعقيب فرايض ، علي را دشنام مي دهند؛ واين رسم فريبكاران است :‌نام محمد را بر مأذنه ها مي برند ، اما جان او را كه علي است ، دشنام مي دهند . تقدير اينچنين رفته بود كه شب حاكميت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخي اين شفق ، خون فرزندان رسول خدا باشد . جاهليت بلد ميتي است كه درخاك آن جز شجره زقوم ريشه نمي گيرد . اگرنبود كوير مرده دلهاي جاهلي ، شجره خبيثه امويان كجا مي توانست سايه جهنمي حاكميت خويش را بر جامعه اسلام بگستراند ؟

جاهليت ريشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد ،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند ؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها     مي كند و خانه كعبه را عوض از صنمي سنگي مي گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند ... آيا فرزندان ابوسفيان كه به حقيقت ايمان نياورده بودند ، همواره فرصتي مي جستند كه انتقام « بدر» را از تيره بني هاشم باز ستانند ؟ اگر اينچنين باشد چه زود آن فرصت بدست آمد !آيا خلافت ،‌مسند خليفة اللهي انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق ، يا اريكه قدرت دنياپرستان دغل باز است كه چون ميراثي از پدران به فرزندان منتقل شود ؟ چه رفته بود برامت محمد (ص)‌كه نيم قرن بعد از رحلت او ، زنازاده دغل باز ملحدي چون يزيد بن معاويه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اينكه خدا فرموده است :‌ان الله لايغير ما بقوم حيت يغيروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغيير انفسي كه اين امت را سزاوار چنين فرجامي ساخته بود ؟ ... معاوية بن ابي سفيان كه اين رجعت انفسي را با عقل شيطاني خويش به خوبي دريافته بود ، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و يزيد رابه جانشيني خويش برگزيد و از آن ديار مردگان ، جولانگاه كفتارها و لاشخورهاي مرده خوار ، سخني به اعتراض برنخاست . اينجا ديگر سخن از خليفة اللهي و حكومت عدل نيست ، سخن از شيخوخيت موروثي قبيله اي است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد مي رسد . از كوخ كاهگلي پيامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضراي معاويه ،‌از دنيا تا آخرت فاصله بود ... با اين همه ، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستين در سقيفه بني ساعده ، اين بدعت تازه پديد نمي آمد ، كار هرگز بدانجا نمي رسيد كه خورشيد تاريخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بريزد.... اما دل به تقدير بسپار كه رسم جهان اين است ! ساحل را ديده اي كه چگونه در آيينه آب وارونه انعكاس يافته است ؟ سر آنكه دهر بر مراد سفلگان مي چرخد اين است كه دنيا وارونه آخرت است .

عجبا ! « مروان بن حكم بن عاص » كه پيامبر خدا درباره پدرش فرمود : لعنك الله ولعن ما في صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاويه از مردم مدينه براي يزيد بيعت مي گيرد . عجبا ، كار امت محمد به كجا كشيده است ! مروان بن حكم به دروغ مي گويد :‌« معاويه در اين كار بر سنت ابوبكر رفته است »‌. و تنها واكنشي كه اين سخن در مسجد مدينه بر مي انگيزد اين است كه « عبدالرحمن بن ابي بكر » فرياد مي كند :« دروغ مي گويي! ابوبكر فرزندان و خويشاوندان خود را كنار گذاشت و مردي از بني عدي را به زمامداري مسلمانان برانگيخت .» .... وديگر هيچ.مروان بن حكم در برابراين سخن چه بگويد ؟

مورخي كه اين سخن را از او نقل كرده ايم نوشته است :

نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعي دروغي اينچنين بگويد ، چرا كه در آن روز چهل سال بيش از مرگ ابوبكر مي گذشت و مردمي كه مروان براي آنان سخن مي گفت در آن روز يا به دنيا نيامده و يا كودكاني نوخاسته بودند كه در اين باره چيزي به خاطر نداشتند ...

راوي

آيا آنان نمي دانستند كه خلافت امتيازي موروثي نيست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال يابد ؟ غبار غفلت بر همه چيز فرو مي نشيند و آيينه هاي طلعت نور كور مي شوند و رفته رفته ياد خورشيد نيز از خاطره ها مي رود ، ونه عجب اگر در ديار كوران بوزينگان را انسان بينگارند ! اكثريت كامل مردم سنه شصت و يكم هجري قمري كساني بودند كه در دوره عثمان به دنيا آمده ، در پايان عهد علي رشد يافته بودند . اكنون در دوره معاويه ، اينان حتي ازتاريخچه زمامداري معاويه در دمشق خاطره اي روشن نداشتند .معاوية‌ ابن بي سفيان ولايت شام را از خليفه اول گرفته بود واكنون نزديك به چهل سال ازآن روزها مي گذشت .

دركتاب « پس از پنجاه سال» در اين باره آمده است :

پنجاه ساله هاي اين نسل پيغمبر را نديده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وي ده ساله بودند . از آنان كه پيامبر را ديده و صحبت او را دريافته بودند ، چند تني باقي بود كه دركوفه ، مدينه، مكه و يا دمشق به سر مي بردند ... اكثريت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعاليت اجتماع را به حركت درمي آورد يعني آنان كه سال عمرشان بين بيست و پنج تا سي و پنج بود ، آنچه از نظام اسلامي پيش چشم داشتند ،‌حكومتي بود كه « مغيرة بن شعبه »‌، «سعيد بن عاص » ، «‌وليد » ، « عمروبن سعيد » و ديگر اشراف زاده هاي قريش اداره مي كردند ،‌مردماني فاسق ،‌ ستمكار ، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست . اين نسل تاخود و محيط خود را شناخته بود، حاكمان بي رحمي برخود مي ديد كه هر مخالفي را مي كشتند و يا به زندان مي افكندند ... آشنايي مردم اين سرزمين با طرز تفكر همسايگان و راه يافتن بحثهاي فلسفي در حلقه هاي مسجد ها راه را براي گريز از مسئوليتهاي ديني فراخ تر مي كرد ... { و بالاخره ،} هر اندازه مسلمانان از عصر پيامبر دور مي شدند ، خويها و خصلتهاي مسلماني را بيشتر فراموش مي كردند و سيرتهاي عصر جاهلي به تدريج بين آنان زنده مي شد :‌برتري فروشي نژادي ، گذشته خود را فراياد رقيبان خود آوردن ، روي در روي ايستادن تيره ها و قبيله ها به خاطر تعصب هاي نژادي و كينه كشي از يكديگر ...

يك سال پيش از آنكه معاويه بميرد، حضرت حسين بي علي در ايام حج بني هاشم را از مردان و زنان و مواليان آنها ،‌پسر خواندگان و هم پيمانانشان و نيز آشنايان ،‌انصار و اهل بيت خويش را گرد آوردند و آنگاه رسولاني اعزام داشتند كه :« يك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذاريد، مگر آنكه همه آنها را در سرزمين مِني نزد من گرد آوريد .» در سرزمين مِني ، در خيمه بزرگ وافراشته آن حضرت ، دويست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حيات داشتند و پانصد نفر از تابعين گرد آمدند . پس حسين بن علي در ميان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثناي خدا فرمود :« اين طاغي با ما و شيعيان ما آن كرد كه شما ديده ايد ودانسته ايد و شاهديد ... اينك من با شما سخني دارم كه اگر بر صدق آن باور داريد مرا تصديق كنيد واگر نه ، تكذيب ؛ واز شما به حقي كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتي كه با رسول شما دارم ، مي خواهم كه اين مقام و مجلس را و آنچه از من شنيده ايد ، به شهرهاي خويش بازبريد ودر ميان قبايل و عشاير وامانتداران و موثقين خويش بازگو كنيد و آنان را به حقي كه براي ما اهل بيت مي شناسيد دعوت كنيد كه من مي ترسم اين امر فراموش شود وحق از ميان برود و باطل غلبه يابد... و الله متم  نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خويش را هر چند كافران نخواهند ،‌به اتمام مي رساند .» آنگاه همه آياتي را كه در شأن اهل بيت نازل شده است فرا خواند و تفسيركرد و از گفتار رسول خدا نيز آنچه را كه در شأن ايشان بود سخني فرو مگذاشت مگر آنكه روايت كرد و بر اين همه ، سخني نبود مگر آنكه صحابه رسول خدا مي گفتند : « اللهم نعم ، آري خدايا ما اين همه را شنيده ايم و بر آن  شهادت مي دهيم .» و تابعين نيز مي گفتند ، «‌آفريدگارا ، ما نيز اين سخنان را از صحابه اي كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنيده ايم .»

«سليم بن قيس هلالي كوفي » مي گويد: « واز جمله آن مناشدات اين بود كه پرسيد : خدا را ، مگر نه اينكه علي بن ابي طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه كه او بين اصحابش عقد اخوت مي بست ،‌او را برادر خويش قرار داد و گفت : انت اخي و انا اخوك في الدنيا و الاخرةـ تو برادر من هستي و من نيز برادر تو در دنيا و آخرت . آنان حسين بن علي را تصديق كردند و گفتند :‌اللهم نعم .» ...

«خدا را ، مگر نه اينكه رسول خدا او را در روز غدير خم نصب فرمود و بر ولايت امر ندا درداد و گفت كه اين سخن  مرا شاهدين براي غايبين بازگو كنند؟ گفتند : اللهم نعم . آفريدگارا ،‌آري.»

« و باز حسين بن علي پرسيد : خدا را ، مگر نه اينكه رسول خدا مي گفت هر كه مي پندارد كه مرا دوست مي دارد وعلي را مبغوض ، بداند كه دروغ مي گويد ؟‌ و از ميان جمع كسي پرسيد :‌يا رسول الله و كيف ذلك ـ چگونه اين تلازم وجود دارد ؟‌ـ و رسول خدا جواب گفت : زيرا كه علي از من است و من از او هستم ؛ هر آنكه حب او را در دل دارد ،‌به حقيقت من را دوست مي دارد و آن كه مرا دوست مي دارد ، به حقيقت حب خدا در دل اوست و آنكه با علي بغض مي ورزد، به حقيقت مرا مبغوض داشته است و آنكه بامن بغض ورزد ، به حقيقت بغض خدا راست كه در دل دارد . و آنها گفتند :‌آري آفريدگارا، شنيده ايم و بر آن شهادت مي دهيم . و بر همين پيمان ،‌پيماني كه با حسين بن علي بسته بودند پراكنده شدند تا اين همه را در ميان قبايل و عشاير و امانتداران وموثقين خويش بازگوكنند .»

يك سال بعد معاويه مرد و يزيد سلطنت خويش را از مردم بيعت گرفت .

راوي

 كجا رفتند آن تابعين و صحابه اي كه با حسين بن علي در مِني بر اداي امانت ،‌ پيمان تبليغ بستند ؟ آيا اين هفتصد تن حق اين مناشدات را آنگونه كه با حسين عهد بسته بودند ، در شهرها و در ميان قبايل خويش ادا كرده اند ؟ اگر اينچنين بوده ،‌ پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند ؟ آيا در ميان آن فراموشيان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن ، زنده اي نمانده است كه امام را پاسخ دهد ؟‌ آيا جز آن هفتاد وچند تن در آن ديار ،‌مردي كه مردانه بر حق پاي فشرد باقي نمانده است ؟

معاويه در شب نيمه رجب سال شصتم هجري مرد و خلافت مسلمين همچون ميراثي قبيله اي به فرزند ارشدش يزيد بن معاويه انتقال يافت . او « وليد بن عتبه بن ابي سفيان » را كه از جانب معاويه حاكم مدينه بود مأمور داشت تا براي او از حسين بن علي « عبدالله بن عمر » و « عبد الله بن زبير» بيعت بگيرد . « ابن شهرآشوب »‌ نام « عبدالرحمن بن ابي بكر»‌ را نيز بر اين نامها افزوده است . حال آنكه در منابع ديگر ، نامي از او به ميان نيامده.

عمربن خطاب و زبير دو تن از مشهورترين صحابه رسول خدا بودند ، اما سرپيچي فرزندان آنان از بيعت با يزيد نه از آن جهت بود كه دو داعيه دار حق و عدالت باشند ؛ اگر اينچنين بود ،‌مي بايست كه در وقايع بعد ، آن دو را دركنار حسين بن علي بيابيم . اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير هيچ يك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسير حقه خويش نبودند ؛ آن دو داعيه دار نفس خويش بودند ، و امام نيز با آگاهي از اين حقيقت ، حتي براي لحظه اي با آنان در يك جبهه واحد قرار نگرفت ، حال آنكه عقل ظاهري اينچنين حكم مي كند كه امام حسين براي مبارزه با يزيد ، مخالفين سياسي او را در خيمه حمايت خويش گرد‌آورد ... و آنان كه عقل شيطاني معاويه و شيوه هاي سياسي او را             مي ستودند ، پر روشن است كه حسين بن علي رانيز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت . اما چه باك، سرزنش و يا ستايش اصحاب زمانه ما را به چه كار مي آيد ؟ اگر راه روشن سيد الشهدا به اينچنين شائبه هايي ازشرك آلوده مي شد ، چگونه مي توانست باز هم طلايه دار همه مبارزات حق طلبي در طول تاريخ باقي بماند ؟ وليد بن عتبه كه از جانب فرزند خليفه دوم اضطرابي نداشت ، كار را بر او چندان سخت نگرفت . تقاعد عبدالله بن عمر نمي توانست خطرناك باشد ، چرا كه او با علي بن ابي طالب نيز بيعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبير ، او از آن جربزه شيطاني كه براي فتنه انگيزي لازم است بهره مند بود ،‌اگر چه او هم داعيه دار حق و عدالت نبود و براي كسب قدرت مبارزه مي كرد . مورخين درباره وليد بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافيت و سلامت بود و از جنگ پرهيز داشت و بر مقام و منزلت امام حسين بيش از آن واقف بود كه بتواند با ايشان آنچنان رفتار كند كه يزيد بن معاويه مي خواست ، يزيد نيز ولايت مدينه را به جاي او به « عمرو بن سعيد بن عاص » سپرد . عبدالله بن زبير شب شنبه ، بيست و هفتم رجب، از مدينه گريخت و هر چند وليد مردي از بني اميه راهمراه با هشتاد سوار درتعقيب او گسيل داشت ، اما عبد الله توانست كه از راه هاي غير متعارف خود را به مكه برساند و از بيعت با يزيد سر باز زند .

عبد الله بن زبير كه بود ؟

عبد الله فرزند زبير و « اسماء » ( دختر ابوبكر‌، خواهر زاده عايشه »‌است و عايشه در ميان اقوام  و عشيره خويش عبدالله را بيش ازهمه دوست مي داشت . هم او بود كه در جنگ جمل عايشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود كه زبير (پدرخويش ) را به وادي تاريك و نا امن دشمني با علي بن ابي طالب كشاند ... حسين بن علي ، آنچنان كه مي دانيم ، براي حفظ حرمت حرم امن خدا ازمكه خارج شد ، اما عبدالله بن زبير ، بالعكس ، از خانه كعبه مأمني براي جان خويش ساخته بود . يزيد بن معاويه هرچند براي كشتن عبدالله بن زبير خانه كعبه را ويران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بين ببرد و يا او را به بيعت باخويش وادار كند . عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجري ، يعني يازده سال بعد نيز در مكه ماند . در آن سال «حجاج بن يوسف ثقفي » كه از جانب خليفه وقت ( عبدالملك مروان ) مأمور بود ، پس از پنج ماه محاصره ، بار ديگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و ديوارها  وسقف آن را ويران كرد و به آتش كشاند  و در نيمه جمادي الآخر ،ابن زبير را در داخل مسجد الحرام كشت . روز شنبه بيست و هفتم رجب ، فرداي آن شبي كه وليد امام حسين را به بيعت بايزيد فراخوانده بود ،ايشان در كوچه هاي مدينه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كيست ؟ و چرا بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه مروان كيست ؟ ارزش تاريخي اين ديدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هويت سياسي اوست ، و گرنه ، چرا بايد ازاين واقعه سخني به ميان آيد ؟ مروان بن حكم به « وزغ بن وزغ » مشهور است و اين شهرت به حديثي بازمي گردد كه درجلد چهارم « مستدرك » از رسول خدا نقل شده است . چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكي مروان ، صورت حَشريه او را ديده بود كه فرمود : « او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون » حكم بن عاص ، پدر مروان ، كسي است كه رسول خدا درباره او فرموده است : لعنك الله و لعن ما في صلبك . به راستي آن مهربان ، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند ، چه ديده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخني اينچنين مي فرمود ؟ ... چه كرده بود اين وزغ منفور زشت كه نبي رحمت ، او را و فرزندش را از مدينه به طائف تبعيد نموده بود ؟مروان تا دوران حكومت  خليفه سوم‌ درتبعيد بود ، اما « عثمان بن عفان » او را بازگرداند و به مشاورت خاص خويش برگزيد... او درجنگ جمل از‌آتش گردانان جنگ و جزو اسيران جنگي بود كه مورد عفو امير مؤمنان قرار گرفت ، اما پس از جنگ بصره ، در شام به معاويه پيوست و بعد از آنكه معاويه بر مسلمين سلطنت يافت ،از جانب معاويه به حكومت مدينه و مكه و طائف دست يافت و در اواخر عمر نيز آنچه علي درباره اش پيش بيني كرده بود به وقوع پيوست و براي دوراني بسيار كوتاه به خلافت رسيد ؛ آن همه كوتاه كه سگي بيني خود را بليسد. حال ، اين مروان بن حكم است كه در برابر امام حسين دركوچه هاي مدينه ايستاده واورا به سازش با يزيد پند مي دهد ، و چگونه مي توان پند اينچنين كسي را پذيرفت ؟ امام حسين در جواب او فرمود : « انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام ... واي بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروايي چون يزيد مبتلا شود ! و به راستي ازجدم رسول الله شنيدم كه مي فرمود خلافت بر آل ابي سفيان حرام است ... پس آنگاه كه معاويه را ديديد كه بر منبر من تكيه زده است، شكمش را بدريد ، اما وا اسفا كه چون اهل مدينه معاويه رابر منبر جدم ديدند و او را از خلافت بازنداشتند ، خداوند آنان را به يزيد فاسق مبتلا كرد .»

امام شب بيست و هفتم رجب چون عزم كرد كه ازمدينه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بيت خويش را جز « محمد بن حنيفه» ـ برادرش ـ و « عبد الله بن جعفر بن ابي طالب » ـ شوي زينب كبري ـ باخود برداشت و پس از زيارت قبور ، در تاريكي شب روي به راه نهاد در حالي كه اين مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجني من القوم الظالمين ... و اين آيه در شأن موسي است ، آنگاه كه از مصر به جانب مَدين هجرت مي كرد .

راوي

و اينچنين بود كه آن هجرت عظيم در راه حق آغاز شد  قافله عشق روي به راه نهاد . آري آن قافله ، قافله عشق است و اين راه ، راهي فراخور هر مهاجر در همه تاريخ . هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نيست كه راهي جز اين در پيش گيرند ؛ مردان حق را سزاوار نيست كه سرو سامان اختيار كنند و دل به حيات دنيا خوش دارند آنگاه كه حق درزمين مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت مي رانند . امام در جواب محمد حنيفه ( رحمه الله) كه از سر خيرخواهي راه يمن را به او مي نمود ، فرمود : « اگر در سراسر اين جهان ملجأ و مأوايي نيابم ، باز با يزيد بيعت نخواهم كرد .» قافله عشق روز جمعه سوم شعبان ، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.

راوي

گوش كن كه قافله سالار چه مي خواند : و لما توجه تلقاء مدين قال عسي ربي ان يهديني سواء السبيل ... آيا تو مي داني كه از چه امام آياتي كه در شأن هجرت نخستين موسي است فرا مي خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جايي ندارد ... اي رازداران خزاين غيب ، سكوت حجاب را بشكنيد و مهر از لب فروبسته اسرار برگيريد و با ما سخن بگوييد . آه از اين دلسنگي كه ما را صُمُّ بُكم مي خواهد ... آه از اين دلسنگي !

سر آنكه جهاد في سبيل الله با هجرت آغاز مي شود در كجاست ؟ طبيعت بشري درجست و جوي راحت و فراغت است و سامان و قرار مي طلبد . ياران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نيست ، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوي حقيقت ايمان نيستند . كنج فراغتي و رزقي مكفي ... دلخوش به نمازي غراب وار و دعايي كه برزبان مي گذرد اما ريشه اش در دل نيست ، در باد است . در جست و جوي مأمني كه او را ازمكر خدا پناه دهد ؛ در جست و جوي غفلت كده اي كه او را از ابتلائات ايماني ايمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالي است و ابتلائات دهر ، طوفاني است كه صخره هاي بلند را نيز خرد مي كند و در مسير دره ها آن همه مي غلتاند تا پيوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد مي سازد ، پس ياران ، دل از سامان بركنيم و روي به راه نهيم . بگذار عبدالله  بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند . اگر رسم مردانگي سرباختن است ، ما نيز چون سيد الشهدا او را پاسخ خواهيم گفت كه : « اي پدر عبدالرحمن ، آيا ندانسته اي كه از نشانه هاي حقارت دنيا در نزد حق اين است كه سر مبارك يحيي بن زكريا رابراي زني روسپي از قوم بني اسرائيل پيشكش برند ؟ آيا نمي داني كه بر بني اسرائيل زماني گذشت كه مابين طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پيامبر را كشتند و آنگاه در بازارهايشان به خريد و فروش مي نشستند ،آن سان كه گويي هيچ چيز رخ نداده است ! و خدا نيز ايشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما واي از آن مؤاخذه اي كه خداوند خود اينچنين اش توصيف كرده است : اخذ عزيز مقتدر .

آه ياران ! اگر در اين دنياي وارونه ، رسم مردانگي اين است كه سر بريده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپيان هديه كنند ... بگذار اينچنين باشد .اين دنيا و اين سر ما !


 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۴۲:۲۰ | آرشيو نظرات (0)

«مسلم» پسر «عقيل» پسر «ابوطالب» عليه السلام است. عقيل برادر امام علي عليه السلام و مسلم پسر عموي امام حسين عليه السلام است. مادر مسلم كنيز بود و «عليّه» نام داشت(1) و عقيل او را از شام خريده بود.
 دعوت اهل كوفه از امام حسين عليه السلام
هنگامي كه اهل كوفه نامه‎هاي فراواني به امام ارسال داشتند، آن حضرت مسلم را فراخواند و به همراه وي «قيس بن مسهّر» و «عبدالرحمن بن عبدالله» و عده‎اي از فرستادگان را سفير خود نمود. آن حضرت، مسلم را به چند چيز امر فرمود:
الف. تقواي الهي داشته باشد؛
ب. اسرار حكومت را پنهان بدارد؛
ج. به مردم لطف و مرحمت داشته باشد؛
د. اگر مردم را با هم متحد يافت، به سرعت امام را با خبر كند.
سپس امام نامه‎هايي را به مردم كوفه به اين مضمون نوشتند:
اما بعد، به تحقيق برادر و پسرعمويم و مورد اعتماد از اهل بيتم، مسلم بن عقيل را به سوي شما فرستاده‎ام، ايشان را امر كرده‎ام تا كه برايم بنويسد كه آيا شما را با هم، همدل و همداستان مي‎يابد. پس به جانم قسم، امام نيست مگر كسي كه به حق قيام كند.(2)
 حركت مسلم از مكه
اواخر ماه مبارك رمضان بود كه مسلم بن عقيل از مكه به مدينه منوره حركت كرد. ايشان به مسجد النبي (صلي الله عليه و آله) رفت و در آنجا نماز گزارد. پس از آن با اهل و عيال خويش خداحافظي كرد. سپس از «قيس» دو راهنما اجاره كرد تا كه راه را به او نشان دهند. در راه گرما و تشنگي آن دو را سخت آزار داد و آنها تاب نياوردند و در راه جان دادند.(3)
مسلم راه را ادامه داد تا به محلي رسيد كه آنجا آب و آبادي بود. آن دو راهنما راه را به مسلم نشان دادند تا «بطن جنت»
(4) رسيد. آنجا با قيس نامه‎اي را از سختي راه و مشكلات براي امام ارسال داشتند. نامه مسلم اين گونه بود:
«اما بعد؛ من از مدينه خارج شدم، در حالي كه دو راهنما را براي طي راه اجاره كرده بودم، راه را گم كرديم و به عطش افتاديم. چيزي نمانده بود كه آنها جان بدهند تا اين كه آخرالامر به آب رسيدم. تنها نجات ما در لحظات آخر، نفس ما بود. اين حادثه موجب شد كه آينده كار را نيكو نبينيم.»
در پاسخ اين نامه، امام اين گونه نوشت:
«اما بعد؛ البته من خوف اين را دارم كه آن گونه كه تو (بد) پيش بيني مي‎كني، غير آن باشد كه به تو تذكر داده‎ايم. همانگونه كه تو را رهنمون شده‎ام، حركت كن، والسلام.»
درسي كه مي‎توان گرفت: از اين ماجرا چند نكته به دست مي‎آيد:
1- از يطيّر به صرف برخورد با حوادث ناگوار در آينده بايد پرهيز كرد كه آن، گوياي وظيفه انساني نيست؛
2- بايد در تشخيص وظيفه و انجام دادن كاري كه امام آن را توصيه مي‎كند، تلاش كرد؛
3- بايد در انجام دادن رسالت الهي مقاومت و استقامت داشت.
مسلم به محل آب خير «طيّيء» رسيد. در آنجا قدري استراحت كرد. سپس حركت كرد تا اين كه به مردي رسيد كه تيرش آهويي را نشانه رفته بود. وقتي به حيوان رسيد آن را كشت. مسلم با ديدن آن صحنه گفت: «دشمن ما كشته خواهد شد، اگر خدا بخواهد.»(5)
 ورود مسلم به كوفه
مسلم به سمت كوفه اسب مي‎راند تا اين كه در پنجم شوال وارد كوفه شد. (6) او به منزل «مختار بن ابي عبيد» وارد شد.(7) مختار شيعيان را دعوت كرد تا همه گرداگرد مسلم فراهم آيند. پس نامه حسين عليه السلام را كه پاسخ به آنها بود خواند. آنها همه از شوق گريه كردند. در محضر او خطبا و سخنوران كوفي، چون «عابس شاكري»، «حبيب اسري» خطبه خواندند.
اين خبر به «نعمان بن بشير انصاري» كه استاندار يزيد در كوفه بود رسيد. او از جاي برخاست و براي مردم خطبه‎اي ايراد كرد و آنها را تهديد كرد. پس از آن «عبدالله بن سعيد حضرمي» كه با بني اميه هم قسم بود به اعتراض از جاي برخاست و جلسه را ترك كرد. او و «عمّاره بن عقبه» داستان لقمان را در نامه‎اي به يزيد نوشتند و تصريح كردند كه حاكمي كه گماشته است يا ضعيف است يا اين كه خود را به ناتواني زده است.(8) پس از عبدالله، ساير جيره‎خواران حكومتي از قبيل «عمارة بن وليد» و «عمر بن سعد بن ابي وقاص» نامه‎هاي مشابهي براي يزيد فرستادند.(9)
علت ورود مسلم به منزل مختار اين بود كه مختار از زعماي شيعه به شمار مي‎آمد و به امام حسين عليه السلام وفادار بود. علاوه بر اين، مختار داماد «لقمان بن بشير»- حاكم وقت كوفه - بود. بي ترديد تا زماني كه مسلم در خانه مختار اين بود كه مختار از زعماي شيعه به شمار مي‎آمد و به امام حسين عليه السلام وفادار بود. علاوه بر اين، مختار داماد «لقمان بن بشير» - حاكم وقت كوفه - بود. بي ترديد تا زماني كه مسلم در خانه مختار بود لقمان بن بشير متعرض او نمي‎شد. اين انتخاب مسلم گوياي درايت و احاطه او به موقعيت‎هاي اجتماعي است.(10)
 بيعت با مسلم در كوفه
مردم پس از آگاهي از ورود مسلم، فوج فوج با نماينده امام بيعت كردند تا اين كه نام بيعت كنندگان در دفتر مسلم از مرز هشتاد هزار نفر گذشت.(11)
درباره تعداد بيعت كنندگان با سفير امام قدري اختلاف وجود دارد كه از آنها به شرح زير ياد مي‎كنيم:
1. تعداد بيعت كنندگان با مسلم را بالغ بر هجده هزار نفر نوشته‎اند؛(12)
2. تعداد بيعت كنندگان بيست و پنج هزار نفر بوده است؛(13)
3. تعداد بيعت كنندگان بيست و هشت هزار نفر بوده است؛ (14)
4. تعداد بيعت كنندگان سي هزار نفر بوده است؛ (15)
5. تعداد بيعت كنندگان با مسلم را بالغ بر چهل هزار نفر بوده است. (16)
 محورهاي بيعت مردم با مسلم
مردم با شوق فراوان بيعت خود با مسلم را بر چند اصل استوار ساختند:
1. دعوت مردم به كتاب خدا و سنت رسول او؛
2. پيكار با بي دادگران؛
3. دفاع از مستضعفان؛
4. رسيدگي به حال محرومان جامعه؛
5. تقسيم غنائم به طور مساوي در بين مسلمانان؛
6. ردّ مظالم (بازگرداندن حق مظلوم) به اهل آن؛
7. ياري اهل‎بيت عليه السلام؛
8. مسالمت با كساني كه سر ستيز ندارند؛
9. پيكار با متجاوزان. (17)
درسي كه مي‎توان گرفت: بايد به اين اصول معقول و مقبول نگريست و اين كه چگونه مردم به درستي راه حق را بازيافته بودند.
 نامه مسلم به امام حسين عليه السلام
بيعت اكثر مردم، مسلم را مطمئن كرده بود كه امام اگر به كوفه بازآيد، همه چيز از نو بنا خواهد شد. او در نامه‎اي به حضرت نوشت كه هيجده هزار نفر از مردم كوفه بيعت كرده‎اند. از امام خواست كه با شتاب به كوفه رهسپار شوند؛ چرا كه مردم سخت مشتاق ديدار اويند.
مسلم نامه خود را ضميمه نامه اهل كوفه كرد و به «عابس بن ابي شبيب شاكري» سپرد تا به همراه «قيس بن مسهّر صيدواي» به خدمت امام برسانند. (18)
 يزيد و كوفه
خبر ارسال نامه مسلم به يزيد رسيده بود. او به والي تازه براي كوفه مي‎انديشيد. «سرجون» (19) غلام وفادار پدرش (معاويه) را احضار كرد و او را از وضع كوفه، «نعمان بن بشير» و بيعت مردم آگاه ساخت و در مورد والي جديد كوفه از او نظر خواست.
سرجون گفت: «اگر پدرت معاويه اينك زنده مي‎شد نظر او را به كار مي‎بستي؟»
يزيد گفت: «آري». سرجون كينه يزيد به ابن زياد را مي‎دانست. فرمان معاويه را كه قبل از مرگ براي عبيدالله نوشته و او را به حكومت كوفه نصب كرده بود بيرون آورد و به يزيد نشان داد. پس از آن بود كه يزيد عبيدالله بن زياد را كه والي بصره بود به ولايت كوفه نيز گماشت. اين فرمان به همراه نامه‎اي توسط «مسلم بن عمرو باهلي» براي عبيدالله بن زياد فرستاده شد. (20)
يزيد نامه‎اي براي عبيدالله نوشت: «افرادي كه روزي مورد ستايش‎اند، روز ديگر به ننگ و نفرين دچار مي‎شوند، و چيزهاي ناپسند به صورت دل پسند در مي‎آيند و تو در مقام و منزلتي قرار داري كه شايسته آن هستي، به قول شاعر عرب: تو بالا رفتي و از ابرها پيشي گرفتي و بر فراز آنها جاي گرفتي. براي تو جز مسند خورشيد جايگاهي نيست.»(21)
او در اين نامه به عبيدالله فرمان داد كه در عزيمت به كوفه شتاب كند و پس از دستگيري، مسلم به عقيل را به قتل رساند يا تبعيد كند. (22)
درسي كه مي‎توان گرفت: گاه اهل خلاف در كنار يكديگر قرار مي‎گيرند تا كه به اهداف باطل خود برسند. بر اهل ايمان و تقوا است كه با وجود وجوه اشتراك فراوان، متحد شوند و سپاه كفر و شرك را به زانو درآورند.
 
____________________________________________________
1- الطبقات الكبري، ج 4، ص 29.
2- ترجمه برگرفته از متن ابصار العين، ص 79.
3- ابصارالعين، ص 79.
4- جنت، محل آبي بوده كه به قبيله كلب متعلق بوده است. معجم البلدان، ج2، ص343.
5- تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 355 .
6- مروج الذهب، ج3، ص 248.
7- تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 355 .
8- ابصار العين، ص80 .
9- الارشاد، ج 2، ص41.
10- حياة الامام الحسين، ج 2، ص 345 .
11- اللهوف، ص16 .
12- الارشاد، ج2، ص41 .
13- نفس المهموم، ص58 .
14- حياة الامام الحسين، ج2، ص247 .
15- تاريخ ابي الفداء، ج1، ص200/ حياة الامام الحسين، ج2، ص 247 .
16- تاريخ ابي الفداء، ج1، ص200/ حياة الامام الحسين، ج2، ص 247/ مثير الاحزان، ص 11.
17- حياة الامام الحسين، ج2، ص 345 .
18- مثيرالاحزان، ص 32 .
19- «سرجون بن منصور» از نصاراي شام بود. معاويه براي اداره حكومت با او مشورت مي‎كرد. پدرش منصور از طرف «هرقل» قبل از فتح شام مسئوليت بيت المال را به عهده داشت. پسر سرجون نيز در دولت اموي داراي پست و مقام بود. پيش از اين عمر بن خطاب از استخدام مسيحي‎ها در امور كشوري منع كرده بود، مگر اين كه مسلمان شوند. مقتل الحسين مقرم، پاورقي، ص 148.
20- الكامل في التاريخ، ج2، ص 535/ سماوي، ابصار العين، ص80 .
21- اين عبارات گوياي كينه قبلي يزيد به عبيدالله بود كه اينك به سبب ضرورتي كه پيش آمده بود از او اين همه مدح و ثنا مي‎گفت.
22- مقتل الحسين مقرم، ص 148.

منبع:
ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .

سايت: مؤسسه جهاني سبطين(ع)

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۳۹:۰۸ | آرشيو نظرات (0)

روز بيست و چهارم بنابر اَشْهر روزى است كه مُباهَلَه كرد رسول خدا صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله با نصاراى نجران و پيش از آنكه خواست مُباهله كند عبا بر دُوش مبارك گرفت و حضرت اميرالمؤ منين و فاطمه و حَسَن و حسين عَليهمُ السلام را داخل در زير عبا نمود و گفت پروردگارا هر پيغمبرى را اهل بيتى بوده است كه مخصوص ترين خلق بوده اند به او خداوندا اينها اهل بيت منند پس از ايشان برطرف كن شك و گناه را و پاك كن ايشان را پاك كردنى پس جبرئيل نازل شد و آيه تطهير در شاءن ايشان آورد پس حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله آن چهار بزرگوار را بيرون برد از براى مباهله چون نگاه نصارى بر ايشان افتاد و حقّيّت آن حضرت و آثار نزول عذاب مشاهده كردند جُراءَت مُباهله ننمودند واستدعاى مصالحه و قبول جزيه نمودند و در اين روز نيز حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در حال ركوع انگشترى خود را به سائل داد و آيه اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ در شانش نازل شد و بالجمله اين روز روز شريفى است و در آن چند عمل وارد است :

اوّل : غسل

دوّم : روزه

سوّم : دو ركعت نماز و آن مثل روز عيد غدير است در وقت و كيفيّت و ثواب و آية الكرسى كه در نماز مباهله است تا هُمْ فيها خالِدُونَ است

چهارم : خواندن دعاى مباهله كه شبيه به دعاى سحرهاى ماه رمضان است و شيخ و سيّد هر دو نقل كرده اند لكن مابين روايات آن دو بزرگوار اختلاف كثير است و من اختيار مى كنم روايت شيخ را در مصباح فرموده دعاء روز مباهله روايت شده با فضيلت آن از حضرت صادق عليه السلام مى گويى :

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ بَهاَّئِكَ بِاَبْهاهُ وَكُلُّ بَهاَّئِكَ بَهِىُّ

خدايا از تو خواهم از درخشنده ترين مراتب درخشندگيت و همه مراتب آن درخشنده است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِبَهاَّئِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ

خدايا از تو خواهم به تمام مراتب درخشندگيت خدايا از تو خواهم از باشوكت ترين مراتب

بِاَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَليلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ

جلالت و تمام مراتب جلال تو شوكتمند است خدايا از تو خواهم به همه مراتب جلالت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ اَللّهُمَّ

خدايا از تو خواهم از زيباترين مراتب جمال تو و همه مراتب جمالت زيباست خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ

از تو خواهم به همه مراتب جمالت خدايا تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس دعايم را به اجابت رسان

لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِها وَكُلُّ

چنانچه وعده ام دادى خدايا از تو خواهم از بزرگترين مراتب عظمتت و همه

عَظَمَتِكَ عَظَيمَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسَئَلُكَ

مراتب آن بزرگ است خدايا از تو خواهم به همه عظمتت خدايا از تو خواهم

مِنْ نُورِكَ بِاَنْوَرِهِ وَكُلُّ نُورِكَ نَيِّرٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِنُورِكَ كُلِّهِ

از تابنده ترين مراتب روشنيت و همه مراتب آن تابنده است خدايا از تو خواهم به تمام مراتب روشنيت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِاَوْسَعِها وَكُلُّ رَحْمَتِكَ واسِعَةٌ

خدايا از تو خواهم از وسيع ترين مراتب رحمتت و همه رحمت تو وسيع است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى

خدايا از تو خواهم به همه مراتب رحمتت خدايا تو را مى خوانم همچنانكه دستورم دادى

فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ كَمالِكَ بِاَكْمَلِهِ

پس اجابت كن دعايم را چنانچه وعده فرمودى خدايا از تو خواهم از كاملترين مراتب كمالت

وَكُلُّ كَمالِكَ كامِلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكَمالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

و تمام مراتب آن كامل است خدايا از تو خواهم به تمام مراتب كمالت خدايا از تو

اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها وَكُلُّ كَلِماتِكَ تاَّمَّةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خواهم از تمامترين كلمات و سخنانت و تمام كلماتت تام و تمام است خدايا از تو خواهم

بِكَلِماتِكَ كُلِّهَا اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْماَّئِكَ بِاَكْبَرِها وَكُلُّ

به كلماتت همگى خدايا از تو خواهم به بزرگترين نامهايت و همه

اَسْماَّئِكَ كَبيرَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاَسْماَّئِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ

نامهايت بزرگ است خدايا از تو خواهم به نامهايت همگى خدايا من تو را مى خوانم

كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

چنانچه به من دستور دادى پس به اجابت رسان دعايم را چنانچه وعده ام فرمودى خدايا از تو خواهم به

عِزَّتِكَ باَعَزِّها وَكُلُّ عِزَّتِكَ عَزيزَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّها

عزيزترين مراتب عزتت و همه مراتب تو عزيز است خدايا از تو خواهم به همه مراتب عزتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ مَشِيَّتِكَ بِاَمْضاها وَكُلُّ مَشِيَّتِكَ ماضِيَةٌ

خدايا از تو خواهم به گذراترين اراده و خواستت و همه مراتب اراده تو گذراست

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ الَّتىِ

خدايا از تو خواهم به تمام مراتب اراده و خواستت خدايا از تو خواهم بدان قدرتت كه بوسيله آن بر همه چيز

اسْتَطَلْتَ بِها عَلى كُلِّشَىْءٍ وَكُلُّ قُدْرَتِكَ مُسْتَطيلَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى

برترى گرفتى گرچه تمام مراتب قدرتت برترى گيرنده است خدايا از تو

اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى

خواهم به تمام مراتب قدرتت خدايا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى تو هم اجابتم كن چنانچه

كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِاَنْفَذِهِ وَكُلُّ عِلْمِكَ نافِذٌ

وعده فرمودى خدايا از تو خواهم از نافذترين مراتب دانشت با اين كه تمام مراتب دانشت نافذ است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعِلْمِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِاَرْضاهُ

خدايا از تو خواهم به مراتب دانشت همگى خدايا از تو خواهم از پسنديده ترين گفتارت

وَكُلُّ قَوْلِكَ رَضِىُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

و تمام گفتار تو پسنديده است خدايا از تو خواهم به همه گفتارت خدايا از تو خواهم

مِنْ مَساَّئِلِكَ بِاَحَبِّهاَّ وَكُلُّها اِلَيْكَ حَبيبَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَساَّئِلِكَ

به محبوبترين چيزى كه از تو درخواست شده و همه آنها پيش تو محبوب است خدايا از تو خواهم به تمام آنچه از تو

كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى

درخواست شده خدايا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابتم كن چنانچه وعده ام فرمودى

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهِ وَكُلُّ شَرَفِكَ شَريفٌ اَللّهُمَّ

خدايا از تو خواهم به شريفترين مراتب شرفت و تمامى مراتب شرف تو شريف است خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهِ

از تو خواهم به مراتب شرفت همگى خدايا از تو خواهم به حق بادوامترين مراتب سلطنتت

وَكُلُّ سُلطانِكَ داَّئِمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

و تمام مراتب آن دائمى است خدايا از تو خواهم به مراتب سلطنتت همگى خدايا از تو

اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَرِهِ وَكُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خواهم به گرانمايه ترين مراتب فرمانرواييت و تمام مراتب فرمانرواييت گرانمايه است خدايا از تو خواهم

بِمُلْكِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما

به تمام مراتب فرمانرواييت خدايا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابتم كن چنانچه

وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عَلاَّئِكَ بِاَعْلا هُ وَكُلُّ عَلاَّئِكَ ع الٍ

وعده ام فرمودى خدايا از تو خواهم به والاترين مراتب بلنديت و تمام مراتب بلندى تو والا است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعَلاَّئِكَ كُلِّهِ اَللّ- هُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ اي اتِكَ

خدايا از تو خواهم به والاترين مراتب بلنديت همگى خدايا از تو خواهم به

بِاَعْجَبِها وَكُلُّ اياتِكَ عَجيبَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاياتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ

شگفت ترين آيات و نشانه هايت و همه آيات تو شگفت است خدايا از تو خواهم به آياتت همگى خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ مَنِّكَ بِاَقْدَمِهِ وَكُلُّ مَنِّكَ قَديمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

از تو خواهم به قديمترين نعمتت و همه نعمتهايت قديم است خدايا از تو خواهم

بِمَنِّكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما

به همه اقسام نعمتت خدايا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابت كن دعايم را چنانچه

وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِما اَنْتَ فيهِ مِنَ الشُّؤُنِ وَالْجَبَرُوتِ

وعده فرمودى خدايا و من از تو خواهم به آنچه تو در آنى از مقامات و قدرت و عظمتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكُلِّ شَاءْنٍ وَكُلِّ جَبَرُوتٍ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِما

خدايا از تو خواهم به حق هر مقام و هر قدرت و عظمتى كه دارى خدايا و من از تو خواهم بدانچه

تُجيبُنى بِهِ حينَ اَسْئَلُكَ يا اَللّهُ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَسْئَلُكَ بِبَهآءِ لا اِلهَ

اجابتم كنى بدان هنگامى كه تورا خوانم اى خدا اى كه معبودى جز تو نيست از تو خواهم به درخشندگى (يا ارجمندى ) كلمه

اِلاّ اَنْتَ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَسْئَلُكَ بِجَلالِ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ يا لا اِلهَ اِلاّ

((لااله الا انت )) اى كه نيست معبودى جز تو از تو خواهم به جلال و شوكت كلمه ((لا اله الا انت )) اى كه معبودى جز تو نيست

اَنْتَ اَسْئَلُكَ بِلا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى

از تو خواهم به كلمه ((لااله الاانت )) خدايا تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابت كن دعايم را

فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ رِزْقِكَ باَعَمِّهِ

چنانچه وعده ام فرمودى خدايا از تو خواهم از عمومى ترين اقسام روزيت

وَكُلُّ رِزْقِكَ عآمُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرِزْقِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

و تمام اقسام روزى تو عمومى است خدايا از تو خواهم به تمام اقسام روزى تو خدايا از تو خواهم

مِنْ عَطآئِكَ بِاَهْنَاِهِ وَكُلُّ عَطآئِكَ هَنيئٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعَطآئِكَ

از گواراترين عطاياى تو و تمام عطاهايت گوارا است خدايا از تو خواهم به تمام عطايايت

كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ خَيْرِكَ باَعْجَلِهِ وَكُلُّ خَيْرِكَ عاجِلٌ اَللّهُمَّ

خدايا از تو خواهم به فورى ترين خير و نيكيت و تمام نيكيهاى تو فورى است خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِخَيْرِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ فَضْلِكَ بِاَفْضَلِهِ وَكُلُّ

از تو خواهم به تمام نيكيهايت خدايا از تو خواهم به فزونترين فضل تو و همه

فَضْلِكَ فاضِلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِفَضْلِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ

فضل تو فزون است خدايا از تو خواهم به فضل تو همگى خدايا تو را خوانم

كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ

چنانچه دستورم دادى پس اجابتم كن چنانچه وعده ام فرمودى خدايا درود فرست بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَابْعَثْنى عَلَى الاِْيمانِ بِكَ وَالتَّصْديقِ بِرَسُولِكَ عَلَيْهِ

و آل محمد و برانگيز مرا با داشتن ايمان به خودت و تصديق به رسولت - كه درود بر او

وَ الِهِ السَّلامُ وَالْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ وَالْبَرائَةِ مِنْ عَدُوِّهِ

و آلش باد - و ولايت على بن ابيطالب و بيزارى از دشمنش

وَالاْيتِمامِ بِالاْئِمَّةِ مِنْ الِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلامُ فَاِنّى قَدْ رَضيتُ

و اقتدا به امامان از آل محمد عليهم السلام زيرا كه من خوشنودم

بِذلِكَ يا رَبِّ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ فِى الاْوَّلينَ

بدين اى پروردگار من خدايا درود فرست بر محمد بنده و رسولت در زمره اولين

وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ فِى الاْخِرينَ وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ فِى الْمَلاَءِ

و درود فرست بر محمد در زمره آخرين و درود فرست بر محمد در عالم

الاْعْلى وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ فِى الْمُرْسَلينَ اَللّهُمَّ اَعْطِ مُحَمَّدا

بالا و درود فرست بر محمد در زمره مرسلين خدايا عطا كن به محمد مقام

الْوَسيلَةَ وَالشَّرَفَ وَالْفَضيلَةَ وَالدَّرَجَةَ الْكَبيرَةَ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى

وسيله و شرف و فضيلت و درجه بزرگ را خدايا درود فرست بر

مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَقَنِّعْنى بِما رَزَقْتَنى وَبارِكْ لى فيما اتَيْتَنى

محمد و آل محمد و قانع كن مرا بدانچه روزيم كرده اى و بركت ده به من در آنچه به من داده اى

وَاحْفَظْنى فى غَيْبَتى وَكُلِّ غائِبٍ هُوَ لى اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ

و نگهدارى كن مرا در غيبتم و هر غائبى كه مربوط به من است خدايا درود فرست بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَابْعَثْنى عَلىَ الاِْيمانِ بِكَ وَالتَّصْديقِ بِرَسُولِكَ اَللّهُمَّ

و آل محمد و برانگيزم بر ايمان به خودت و تصديق به رسولت خدايا

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَسْئَلُكَ خَيْرَ الْخَيْرِ رِضْوانَكَ وَالْجَنَّةَ

درود فرست بر محمد و آل محمد و از تو خواهم خوبترين خوبها را كه خوشنودى تو و بهشت باشد

وَاَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ الشَرِّ سَخَطِكَ وَالنّارِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ

و پناه برم به تو از بدترين بدها كه خشم تو و آتش دوزخ باشد خدايا درود فرست بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاحْفَظْنى مِنْ كُلِّ مُصيبَةٍ وَمِنْ كُلِّ بَلِيَّةٍ وَمِنْ كُلِّ عُقُوبَةٍ

و آل محمد و محافظت كن مرا از هر پيش آمد ناگوار و از هر گرفتارى و از هر شكنجه

وَمِنْ كُلِّ فِتْنَةٍ وَمِنْ كُلِّ بَلاَّءٍ وَمِنْ كُلِّ شَرٍّ وَمِنْ كُلِّ مَكْرُوهٍ وَمِنْ كُلِّ

و از هر فتنه و از هر بلاء و از هر بدى و از هر ناراحتى و از هر مصيبت و از هر

مُصيبَةٍ وَمِنْ كُلِّ افَةٍ نَزَلَتْ اَوْ تَنْزِلُ مِنَ السَّمآءِ اِلَى الاْرْضِ فى هذِهِ

آفتى كه نازل شده يا بعد از اين از آسمان بزمين نازل شود در اين

السّاعَةِ وَفى هذِهِ اللّيْلَةِ وَفى هذَا الْيَومِ وَفى هذَا الشَّهْرِ وَفى هذِهِ

ساعت و در اين شب و در اين روز و در اين ماه و در اين

السَّنَةِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاقْسِمْ لى مِنْ كُلِّ سُرُورٍ

سال خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد و نصيبم كن از هر شادى

وَمِنْ كُلِّ بَهْجَةٍ وَمِنْ كُلِّ اسْتِقامَةٍ وَمِنْ كُلِّ فَرَجٍ وَمِنْ كُلِّ عافِيَةٍ وَمِنْ

و از هر خوشحالى و از هر پايدارى و از هر گشايشى و از هر تندرستى و از

كُلِّ سَلامَةٍ وَمِنْ كُلِّ كَرامَةٍ وَمِنْ كُلِّ رِزْقٍ واسِعٍ حَلالٍ طَيِّبٍ وَمِنْ

هر سلامتى و از هر كرامت و از هر روزى فراخ حلال پاكى و از

كُلِّ نِعْمَةٍ وِمَنْ كُلِّ سَعَةٍ نَزَلَتْ اَوْ تَنْزِلُ مِنَ السَّمآءِ اِلَى الاْرْضِ فى

هر نعمتى و از هر وسعتى كه نازل شده يا بعد از اين نازل شود از آسمان به زمين در

هذِهِ السّاعَةِ وَفى هذِهِ اللّيْلَةِ وَفى هذَا الْيَوْمِ وَفى هذَا الشَّهْرِ وَفى

اين ساعت و در اين شب و در اين روز و در اين ماه و در

هذِهِ السَّنَةِ اَللّهُمَّ اِنْ كانَتْ ذُنُوبى قَدْ اَخْلَقَتْ وَجْهى عِنْدَكَ وَحالَتْ

اين سال خدايا اگر چنانچه گناهانم شرمنده كرده است چهره ام را پيش تو و حائل شد

بَيْنى وَبَيْنَكَ وَغَيَّرَتْ حالى عِنْدَكَ فَاِنّى اَسْئَلُكَ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى

ميان من و تو و حالم را پيش تو تغيير داده پس از تو خواهم به حق نور ذاتت كه

لا يُطْفَأُ وَبِوجْهِ مُحَمَّدٍ حَبيبِكَ الْمُصْطَفى وَبِوجْهِ وَلِيِّكَ عَلِىٍّ

خاموش نشود و به آبروى محمد مصطفى حبيب تو و به آبروى ولى تو على

الْمُرْتَضى وَبِحَقِّ اَوْلِيآئِكَ الِّذينَ انْتَجَبْتَهُمْ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ

مرتضى و به حق اوليائت كه برگزيدى آنها را كه درود فرستى بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تَغْفِرَ لى ما مَضى مِنْ ذُنُوبى وَاَنْ تَعْصِمَنى فيما

و آل محمد و بيامرزى برايم گذشته هاى از گناهانم را و نگاهم دارى در

بَقِىَ مِنْ عُمْرى وَاَعُوذُ بِكَ اللّهُمَّ اَنْ اَعُودَ فى شَىْءٍ مِنْ مَعاصيكَ

آينده عمرم و پناه مى برم به تو خدايا از اينكه بازگردم به يكى از گناهان و نافرمانيهايت

اَبَداً مااَبْقَيْتَنى حَتّى تَتَوَفّانى وَاَنَا لَكَ مُطيعٌ وَاَنْتَ عَنّى راضٍ وَاَنْ

هرگز تا زنده ام (يعنى ) تا آنگاه كه مرا بميرانى و من فرمانبردار تو باشم و تو از من خوشنود باشى و

تَخْتِمَ لى عَمَلى بِاَحْسَنِهِ وَتَجْعَلَ لى ثَوابَهُ الْجَنَّةَ وَاَنْ تَفْعَلَ بى ما

به انجام رسانى عمل مرا به نيكوترين آن و پاداش آنرا برايم بهشت مقرر دارى و انجام دهى درباره من آنچه را

اَنْتَ اَهْلُهُ يا اَهْلَ التَّقْوى وَيا اَهْلَ الْمَغْفِرَةِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ

تو شايسته آنى اى اهل تقوى و اى شايسته آمرزش درود فرست بر محمد و آل

مُحَمَّدٍ وَارْحَمْنى بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

محمد و رحم كن به من به رحمت خويش اى مهربانترين مهربانان

 

پنجم : بخواند دعايى كه شيخ وَ سَيّد روايت كرده اند بعد از دو ركعت نماز و هفتاد مرتبه استغفار و اوّل آن اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمينَ است و شايسته است در اين روز تصدّق بر فقراء به جهت تَاءسّى به مولاى هر مؤ من و مؤ منه امير المؤ منين عليه السلام و زيارت كردن آن حضرت و انسب خواندن زيارت جامعه است .

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۸ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۲۸:۵۸ | آرشيو نظرات (0)

مدينه اولين باري است كه ميهماناني چنين غريبه را به خود مي‌بيند. كارواني متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباس‌هاي بلند مشكي پوشيده‌اند، به گردنشان صليب آويخته‌اند، كلاه‌هاي جواهرنشان بر سر گذاشته‌اند، زنجيرهاي طلا به كمر بسته‌اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‌هاي خود نصب كرده‌اند.
وقتي اين شصت نفر براي ديدار با پيامبر، وارد مسجد مي‌شوند، همه با حيرت و تعجب به آنها نگاه مي‌كنند. اما پيامبر بي‌اعتنا از كنار آنان مي‌گذرد و از مسجد بيرون مي‌رود هم هيأت ميهمانان و هم مسلمانان، از اين رفتار پيامبر، غرق در تعجب و شگفتي مي‌شوند. مسلمانان تا كنون نديده‌اند كه پيامبر مهربانشان به ميهمانان بي‌توجهي كند به همين دليل، وقتي سرپرست هيأت مسيحي علت بي‌اعتنايي پيامبر را سؤال مي‌كند، هيچ كدام از مسلمانان پاسخي براي گفتن پيدا نمي‌كنند.
تنها راهي كه به نظر مي‌رسد، اين است كه علت اين رفتار پيامبر را از حضرت علي بپرسند، چرا كه او نزديك‌ترين فرد به پيامبر و آگاه‌ترين، نسبت به دين و سيره و سنت اوست. مشكل، مثل هميشه به دست علي حل مي‌شود. پاسخ او اين است كه:

«پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانه‌اي ندارند؛ اگر مي‌خواهيد مورد توجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هيأتي ساده، به حضور ايشان برسيد.»
اين رفتار پيامبر، هيأت ميهمان را به ياد پيامبرشان، حضرت مسيحي مي‌اندازد كه خود با نهايت سادگي مي‌زيست و پيروانش را نيز به رعايت سادگي سفارش مي‌كرد.
آنان از اين كه مي‌بينند، در رفتار و كردار، اين همه از پيامبرشان فاصله گرفته‌اند، احساس شرمساري مي‌كنند. ميهمانان مسيحي وقتي جواهرات و تجملات خود را كنار مي‌گذارند و با هيأتي ساده وارد مسجد مي‌شوند، پيامبر از جاي برمي‌خيزد و به گرمي از آنان استقبال مي‌كند. شصت دانشمند مسيحي، دور تا دور پيامبر مي‌نشينند و پيامبر به يكايك آنها خوشامد مي‌گويد، در ميان اين شصت نفر، كه همه از پيران و بزرگان مسيحي نجران هستند،‌ «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبيل» نيز به چشم مي‌خورند. پيداست كه سرپرستي هيأت را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، بر عهده دارد. او نگاهي به شرحبيل و ديگر همراهان خود مي‌اندازد و با پيامبر شروع به سخن گفتن مي‌كند: «چندي پيش نامه‌اي از شما به دست ما رسيد، آمديم تا از نزديك، حرف‌هاي شما را بشنويم».
پيامبر مي‌فرمايد:
«آنچه من از شما خواسته‌ام، پذيرش اسلام و پرستش خداي يگانه است».
و براي معرفي اسلام، آياتي از قرآن را برايشان مي‌خواند.
اسقف اعظم پاسخ مي‌دهد: «اگر منظور از پذيرش اسلام، ايمان به خداست، ما قبلاً به خدا ايمان آورده‌ايم و به احكام او عمل مي‌كنيم.»
پيامبر مي‌فرمايد:
«پذيرش اسلام، علايمي دارد كه با آنچه شما معتقديد و انجام مي‌دهيد، سازگاري ندارد. شما براي خدا فرزند قائليد و مسيح را خدا مي‌دانيد، در حالي كه اين اعتقاد،‌ با پرستش خداي يگانه متفاوت است.»
اسقف براي لحظاتي سكوت مي‌كند و در ذهن دنبال پاسخي مناسب مي‌گردد. يكي ديگر از بزرگان مسيحي كه اسقف را درمانده در جواب مي‌بيند، به ياري‌اش مي‌آيد و پاسخ مي‌دهد:
«مسيح به اين دليل فرزند خداست كه مادر او مريم، بدون اين كه با كسي ازدواج كند، او را به دنيا آورد. اين نشان مي‌دهد كه او بايد خداي جهان باشد.»
پيامبر لحظه‌اي سكوت مي‌كند.
ناگهان فرشته وحي نازل مي‌شود و پاسخ اين كلام را از جانب خداوند براي پيامبر مي‌آورد. پيامبر بلافاصله پيام خداوند را براي آنان بازگو مي‌كند: «وضع حضرت عيسي در پيشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفريد...»1
و توضيح مي‌دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدايي كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بيشتر شايسته مقام خدايي است. در حالي كه چنين نيست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
لحظات به كندي مي‌گذرد، همه سرها را به زير مي‌اندازند و به فكر فرو مي‌روند. هيچ يك از شصت دانشمند مسيحي، پاسخي براي اين كلام پيدا نمي‌كنند. لحظات به كندي مي‌گذرد؛ دانشمندان يكي يكي سرهايشان را بلند مي‌كنند و در انتظار شنيدن پاسخ به يكديگر نگاه مي‌كنند، به اسقف اعظم، به شرحبيل؛ اما... سكوت محض.
عاقبت اسقف اعظم به حرف مي‌آيد:
«ما قانع نشديم. تنها راهي كه براي اثبات حقيقت باقي مي‌ماند، اين است كه با هم مباهله كنيم. يعني ما و شما دست به دعا برداريم و از خداوند بخواهيم كه هر كس خلاف مي‌گويد‌، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
پيامبر لحظه‌اي مي‌ماند. تعجب مي‌كند از اينكه اينان اين استدلال روشن را نمي‌پذيرند و مقاومت مي‌كنند. مسيحيان چشم به دهان پيامبر مي‌دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
در اين حال، باز فرشته وحي فرود مي‌آيد و پيام خداوند را به پيامبر مي‌رساند. پيام اين است:
«هر كس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جان‌هايتان را بياوريد و ما هم جان‌هايمان،‌ سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.»2
پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام مي‌كند كه من براي مباهله آماده‌ام. دانشمندان مسيحي به هم نگاه مي‌كنند، پيداست كه برخي از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، اما انگار چاره‌اي نيست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراي بيرون مدينه تعيين مي‌شود.
دانشمندان مسيحي موقتاً با پيامبر خداحافظي مي‌كنند و به اقامت‌گاه خود باز مي‌گردند تا براي مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسيحي در بيرون مدينه ايستاده‌اند و چشم به دروازه مدينه دوخته‌اند تا محمد با لشكري از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند.
تعداد زيادي از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيده‌اند تا بينندة اين مراسم بي‌نظير و بي‌سابقه باشند.
نفس‌ها در سينه حبس شده و همه چشم‌ها به دروازه مدينه خيره شده است.
لحظات انتظار سپري مي‌شود و پيامبر در حالي كه حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدينه خارج مي‌شود. پشت سر او تنها يك مرد و زن ديده مي‌شوند. اين مرد علي است و اين زن فاطمه.
تعجب و حيرت، همراه با نگراني و وحشت بر دل مسيحيان سايه مي‌افكند.
شرحبيل به اسقف مي‌گويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوة خود را به همراه آورده است.
اسقف كه صدايش از التهاب مي‌لرزد، مي‌گويد:
«همين نشان حقانيت است. به جاي اين كه لشكري را براي مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداست به حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.»
شرحبيل مي‌گويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‌هايمان. پيداست كه علي را به عنوان جان خود همراه آورده است.»
«آري، علي براي محمد از جان عزيزتر است. در كتاب‌هاي قديمي ما، نام او به عنوان وصي و جانشين او آمده است...»
در اين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف مي‌رسانند و با نگراني و اضطراب مي‌گويند:
«ما به اين مباهله تن نمي‌دهيم. چرا كه عذاب خدا را براي خود حتمي مي‌شماريم.»
چند نفر ديگر ادامه مي‌دهند: «مباهله مصلحت نيست. چه بسا عذاب، همه مسيحيان را در بر بگيرد.»
كم‌كم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحي مي‌افتد و همه تلاش مي‌كنند كه به نحوي اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند.
اسقف به بالاي سنگي مي‌رود، به اشاره دست، همه را آرام مي‌كند و در حالي كه چانه و موهاي سپيد ريشش از التهاب مي‌لرزد، مي‌گويد:
«من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نوراني كه من مي‌بينم، اگر دست به دعا بردارند، كوه‌ها را از زمين مي‌كنند، در صورت وقوع مباهله، نابودي ما حتمي است و چه بسا عذاب، همه مسيحيان جهان را در بر بگيرد.»
اسقف از سنگ پايين مي‌آيد و با دست و پاي لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر مي‌رساند. بقيه نيز دنبال او روانه مي‌شوند.
اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير مي‌افكند و مي‌گويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطي كه داشته باشيد، قبول مي‌كنيم.»
پيامبر با بزرگواري و مهرباني، انصراف‌شان را از مباهله مي‌پذيرد و مي‌پذيرد كه به ازاي پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
خبر اين واقعه، به سرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش مي‌شود و مسيحيان حقيقت‌جو را به مدينة پيامبر سوق مي‌دهد.
 

پي‌نوشت‌ها:

٭ برگرفته از مجلة بشارت، شماره 1.
1. «إنّ مثل عيسي عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون». آل عمران (3)، آية 59.
2. «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‌الله علي الكاذبين». آل عمران (3)، آيه 6
 


ماهنامه موعود شماره 70

 

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۸ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۲۷:۱۲ | آرشيو نظرات (0)

سرانجام و نقطه پايان واقعه مباهله امضاء صلحنامه‏اى ميان رسول‏خدا و مسيحيان نجران بود . گويا در تنظيم اين صلحنامه و تعيين شروط آن على‏عليه السلام از جانب پيغمبر اختيار كامل داشت (99) و حتى كاتب آن را نيز على شمرده‏اند. (100) اينك متن اين صلحنامه را به نقل از ارشاد مفيد مى‏آوريم.

بسم‏الله الرحمن الرحيم

هذا كتاب من محمد النبى رسول‏الله صلى‏الله عليه و آله و سلم لنجران و حاشيتها فى كل صفراء او بيضاء و ثمرة و رقيق لايؤخذ منهم شى‏ء غير الفى حلة من حلل الأواقى، ثمن كل حلة اربعون درهما فمازاد او نقص فعلى حساب ذلك يؤدون الفا منها فى صفر و الفا منها فى رجب و عليهم اربعون دينارا مثواة رسولى مما فوق ذلك و عليهم فى كل حدث يكون باليمن من كل ذى عدن عارية مضمونة ثلاثون درعا و ثلاثون فرسا و ثلاثون جملا عارية مضمونة لهم بذلك جوارالله و ذمة محمدبن عبدالله فمن اكل الربا منهم بعد عامهم هذا فذمتى منه بريئة.

بسم‏الله الرحمن الرحيم. اين صلحنامه‏اى است از محمد پيامبر خدا (ص) براى [اهل‏] نجران و اطراف آن. از آنان چيزى از طلا و نقره و ميوه و برده گرفته نشود جز دو هزار حله از حله اواقى كه قيمت هر حله چهل درهم باشد و اگر كم و زيادى شد به همان اندازه حساب مى‏شود . هزار حله آن را در ماه صفر و هزار حله ديگر را در ماه رجب بپردازند و بر عهده ايشان كه چهل دينار براى خرج منزل فرستادگان من بپردازند و بر عهده ايشان است كه هرگاه در يمن حادثه‏اى [يا جنگى‏] از جانب قبيله ذى عدن روى داد به عنوان عاريه مضمونه [كه اگر از بين رفت مانند آن پس داده شود] سى زره و سى اسب و سى شتر [به مسلمانان براى جنگ‏] بدهند و در مقابل اين تعهدات براى آنان است پناه خدا و ذمه محمدبن عبدالله. پس از اين سال هر كس از آنان كه ربا خورد من در مقابل او تعهدى ندارم. (101)

متن اين صلحنامه در منابع ديگر با تفاوتهاى نه چندان زياد نسبت به متن مفيد نقل شده است و ما در اينجا درصدد بررسى اين اختلافات نيستيم ولى گاه زيادتى در ذيل نامه رسول‏خدا ديده مى‏شود كه قابل توجه است. اين زيادت به نقل ابن‏سعد چنين است:

«و لنجران و حاشيتهم جوارالله و ذمة محمد النبى رسول‏الله على انفسهم و ملتهم و ارضهم و اموالهم و غائبهم و شاهدهم و بيعهم و صلواتهم لايغيروا اسقفا عن اسقفيته ولا راهبا عن رهبانيته ولا واقفا عن وقفانيته و كل ما تحت ايديهم من قليل او كثير و ليس ربا ولادم جاهلية و من سأل منهم حقا فبينهم النصف غير ظالمين ولا مظلومين لنجران و من اكل ربا من ذى قبل فذمتى منه بريئة ولا يؤاخذ احد منهم بظلم اخر و على ما فى هذه الصحيفة جوارالله و ذمة النبى ابدا حتى يأتى‏الله بامره ان نصحوا و اصلحوا فيما عليهم غير مثقلين بظلم . (102)

برخى مباحث كلامى در پيرامون آيه مباهله

شيخ مفيد بعد از نقل واقعه مباهله مى‏گويد در آيه مباهله اميرالمؤمنين نفس رسول‏خدا شمرده شده است و اين كاشف از آن است كه على به آخرين حد فضيلت رسيده است و با پيامبر در عصمت از گناهان و در همه كمالات ديگر مساوى است و خداوند او و فرزندان خردسالش و همسرش را براى پيغمبر به‏منزله حجت و برهانى براى دين قرار داده است. (103)

و همو در جاى ديگر مى‏گويد در تفضيل اميرالمؤمنين گروههاى مختلف شيعه همرأى نيستند. شيعيان دوازده امامى نيز در اين باره اختلاف دارند. بيشتر متكلمان آنها گويند قطعا و يقينا پيامبران از على برترند. محدثين و اهل نقد و ژرف‏انديشان در روايات و گروهى از متكلمان و اصحاب مناظره گويند البته على از همه انسانها به‏جز حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم برتر است و گروه كوچكى توقف كرده‏اند و گويند نمى‏دانيم على از پيامبران بالاتر يا پايين‏تر و يا مساوى با آنهاست ولى اين را مى‏دانيم كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم از على‏عليه السلام برتر است. گروهى ديگر از ايشان نيز گويند اميرالمؤمنين از همه انسانها برتر است به‏جز پيامبران اولوالعزم.

سپس شيخ مفيد در اثبات برترى امام على‏عليه السلام بر همگان به‏جز رسول‏خدا، چند استدلال ذكر مى‏كند و پيش از هر دليل ديگرى به سراغ آيه مباهله مى‏رود و مى‏گويد: اين آيه مى‏فهماند كه على‏عليه السلام به‏منزله جان رسول‏خداست و مى‏دانيم كه رسول‏خدا در ميان همه انسانها افضل است [پس على افضل از همه انسانها به‏جز رسول‏خدا است.] در اين آيه «ابنائنا» بر حسن و حسين‏عليهما السلام صدق مى‏كند و منظور از «نساءنا» فاطمه زهرا س و مقصود از «انفسنا» على‏عليه السلام است و منظور از نفس چيزى همانند خون و هوا كه قوام پيكره مادى انسان بدان مى‏باشد نيست. و از «انفسنا» رسول‏خدا نمى‏تواند مراد باشد چرا كه درست نيست انسان به سوى خود نفس خود را فراخواند. بلكه مراد كسى است كه در عزت، كرامت، محبت، رياست، ايثار، بزرگى و جلالت در نزد خداوند سبحان جايگاهى چون رسول‏خدا داشته باشد. و اگر هيچ دليل ديگرى وجود نمى‏داشت كه حاكى از برترى پيامبر بر على‏عليه السلام باشد. همين آيه دلالت بر تساوى آنها هم در فضيلت و هم در مرتبه مى‏كرد اما دلايل ديگرى موجود است كه پيامبر را از اين تساوى خارج مى‏كند آنگاه برترى على بر ساير افراد بشر به مقتضاى اين مسأله باقى مى‏ماند. (104)

شيخ طوسى در ذيل آيه مباهله گفته است كه اين آيه به نظر اصحاب ما از دو جهت بر افضليت على‏عليه السلام دلالت دارد: اول آن كه مباهله براى آشكار شدن حق در برابر باطل است و اين جز با افرادى تحقق نمى‏پذيرد كه نزد خدا افضل و صحت عقيده آنها آشكار شده باشد و خود مأمون‏الباطن باشند.

و جهت دوم آن كه در اين آيه جان على مثل جان رسول‏خدا شمرده شده است. ايشان از ابوبكر رازى معروف به جصاص نقل مى‏كند كه آيه مذكور دلالت دارد كه حسن و حسين دو پسر رسول‏خدا هستند و پسر دختر در واقع پسر انسان است و نيز از ابن ابى‏علان نقل مى‏كند كه اين آيه دلالت دارد كه حسن و حسين در آن زمان مكلف بودند زيرا مباهله جز با بالغين جايز نيست . سپس شيخ به طرح سؤالى و پاسخ از آن مى‏پردازد، بدين تفصيل كه اگر بگويند حسن و حسين در آن زمان بالغ و مستحق ثواب نبودند پس چرا براى مباهله آورده شدند و اگر مستحق ثواب هم باشند، در ميان صحابه افضل از همه نبودند، ما در پاسخ گوييم اصحاب ما معتقدند كه حسن و حسين در آن زمان مكلف و بالغ بودند زيرا بلوغ و عقل متوقف بر شرط خاصى نيست و لذا عيسى در گهواره سخن مى‏گفت و اين دلالت دارد كه مكلف و عاقل بود و اين مطلب از برخى ائمه اعتزال نيز نقل شده است؛ علاوه بر آن كه اصحاب ما گويند حسن و حسين افضل صحابه بعد از پدرشان بودند زيرا كثرت ثواب متوقف بر كثرت اعمال نيست بلكه كيفيت معرفت و اطاعت خدا و اقرار آنها به رسالت به گونه‏اى بوده كه هيچ كس در ثواب به مرتبه آنان نمى‏رسد . (105)

ايشان در جاى ديگر اضافه مى‏كند كه احضار دو طفل يعنى حسن و حسين‏عليهما السلام در واقعه مباهله بدان جهت نبود نسبت نزديكى با رسول‏خدا داشتند وگرنه آن حضرت بايد عباس و فرزند خردسال او را نيز مى‏آورد. اما كمى سن آنها منافات با كمال عقل آنها ندارد چون بلوغ جسمى كه شخص محتلم شود تنها حد تعلق احكام شرعى است و بعيد نيست كه آن دو در آن سن كامل‏العقل بوده باشند. به نظر مشهور سن حسن در آن وقت بيشتر از 7 سال و سن حسين حدود هفت سال بوده است و كمال عقل آنها در اين سن خود از امور خارق‏العاده‏اى است كه مختص به ائمه‏عليهم السلام مى‏باشد. (106)

شيخ طوسى تصريح مى‏كند كه مراد از «انفسنا» در آيه مباهله رسول‏خدا نيست زيرا شخص خود را دعوت نمى‏كند. با اين حال ايشان در تفسير آيه مذكور گويا اشكال خود را از ياد برده و فرموده است كه مراد از «انفسنا» نفس رسول‏خدا و نفس على‏عليه السلام است كه البته اين سخن مخالف نظر مشهور علماى شيعه است و بيشتر با نظر مفسرين اهل سنت (107) توافق دارد و ظاهرا مبناى اين سخن شيخ روايتى از امام باقر است كه در آينده در تفسير آيه مباهله بدان اشاره خواهد شد.

شيخ طبرسى علاوه بر نقل مطالب فوق از شيخ طوسى اضافه مى‏كند كه مراد از «انفسنا» نمى‏تواند پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم باشد بلكه خصوص على‏عليه السلام مراد است زيرا پيامبر داعى است و داعى غير از مدعو است. (108)

علامه حلى در بيان افضليت على نسبت به صحابه به وجوهى چند استدلال كرده است و از جمله آنها آيه مباهله است. ايشان گويد مفسرون اتفاق دارند كه مراد از «ابنائنا و نسائنا و انفسنا» در آيه شريفه حسن و حسين و زهراء و على‏عليهم السلام هستند و مراد از «انفس» خصوص على‏عليه السلام است و چون نفس على و نفس رسول‏خدا يكى نمى‏تواند باشد پس چيزى نمى‏ماند جز آن كه بگوييم مراد مساوات آن دو است و رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس همينطور على‏عليه السلام. (109) و علامه شبيه همين كلام را در دو جاى ديگر نيز گفته است. (110)

فخر رازى در تفسير خود آورده است كه در رى مردى را ديدم به نام محمودبن حسن حمصى كه معلم اثنى‏عشريها بود و گمان مى‏كرد كه على رضى‏الله عنه از همه انبياء به جز محمدصلى الله عليه وآله وسلم برتر است. او مى‏گفت دليل بر اين مطلب آيه مباهله است آنجا كه آمده «و انفسنا و انفسكم» چرا كه مراد از «انفسنا» نفس محمدصلى الله عليه وآله وسلم نيست زيرا انسان دعوت‏كننده خود نيست بلكه مراد غير اوست و همه اتفاق دارند كه آن غير على‏بن ابى‏طالب رضى‏الله عنه است. پس آيه مذكور دلالت دارد كه نفس على همان نفس محمد است و نمى‏تواند مراد اين باشد كه اين نفس عين آن نفس است بلكه مراد آن است كه اين نفس مثل آن نفس است و چنين چيزى اقتضاى برابرى در جميع جهات را دارد. از اين عموم در دو مورد دست برمى‏داريم يكى نبوت و ديگر علم و فضل پيامبر. چون ادله بسيارى گوياست كه محمدصلى الله عليه وآله وسلم پيامبر بود ولى على پيامبر نبود و نيز اجماع منعقد است كه پيامبر در فضل بر على پيشى گرفته بود. آنگاه در غير اين دو مورد آن عموم قرآنى حاكم است. اكنون گوييم اجماع داريم كه پيامبر افضل از همه انبيا بود پس به حكم ظهور آيه شريفه على نيز افضل از همه انبيا خواهد بود. همين شخص مى‏گفت مؤيد استدلال به اين آيه حديث مقبول نزد موافق و مخالف است كه [رسول‏خدا فرمود:] «من اراد ان يرى آدم فى علمه و نوحا فى طاعته و ابراهيم فى خلته و موسى فى هيبته و عيسى فى صفوته فلينظر الى على‏بن ابى‏طالب» (111) اين حديث دلالت دارد كه آنچه در انبيا پراكنده بود همه در على جمع است. پس على افضل از همه انبيا به جز محمدصلى الله عليه وآله وسلم است.

سپس فخر رازى گويد شيعه از گذشته تا به حال به اين آيه بر افضليت على نسبت به صحابه استدلال مى‏كرده است. زيرا آيه دلالت دارد كه نفس على همچون نفس محمدصلى الله عليه وآله وسلم است جز در مواردى كه دليل برخلاف آن دلالت كند و مى‏دانيم كه پيامبر افضل از همه صحابه بود پس بايد على را نيز افضل از آنها دانست.

آنگاه فخر رازى در مقام پاسخ از گفتار شيعه بدين مقدار اكتفا مى‏كند كه چنان كه مسلمين بر افضل بودن محمدصلى الله عليه وآله وسلم نسبت به على اجماع دارند همچنين اجماع قبل از ظهور اين آدم [يعنى محمودبن حسن حمصى‏] منعقد شده است كه هيچگاه غير پيامبر بر پيامبر افضل نيست و همه اتفاق دارند كه على رضى‏الله عنه پيامبر نبود پس قطع پيدا مى‏كنيم كه چنان كه عموم آيه [يعنى افضليت على بر همه‏] در مورد شخص پيامبر تخصيص خورده است، در حق ساير انبيا نيز تخصيص خورده است. (112)

در پاسخ فخر رازى بايد گفت اين چه اجماعى است كه صحابه بزرگ رسول‏خدا و اكثريت شيعه از آن بيرون است بلكه بهترين ياران رسول‏خدا و برگزيدگان اين امت قبل از ظهور اين آدم ـ يعنى فخر رازى ـ اجماع داشتند كه اگر رسول‏خدا را استثنا كنيد على افضل از همه انبيا است. (113) بلكه خود فخر رازى ناخودآگاه به اجماع شيعه برخلاف اجماعى كه او ادعا مى‏كند اعتراف كرده است و در واقع ادعاى خود را نقض كرده است. (114)

فخر رازى به دلالت آيه مباهله بر صحت نبوت رسول‏خدا و يقين مسيحيان به حقانيت او نيز پرداخته است كه در اين مختصر از آن صرف‏نظر مى‏كنيم. او علاوه بر اينها به نكات ديگرى در ذيل آيه مباهله توجه كرده است. از جمله آن كه مى‏پرسد: در خبر آمده است كه رسول‏خدا حسن و حسين را در مباهله با خود همراه كرد و با توجه به آن كه نزول عذاب بر فرزندان خردسال جايز نيست، اين كار چه فايده‏اى داشت؟ و خود در پاسخ مى‏گويد عقوبت استيصال اگر بر قومى نازل شود همه آنها حتى فرزندان خردسال را نيز مى‏گيرد و اين عقابى است براى بزرگسالان نه براى بچه‏ها بلكه براى بچه‏ها به منزله فرارسيدن عمر آنهاست و اگر پيامبر فرزندان خود را در مباهله داخل كرد به جهت آن بود كه فرزند عزيزتر از جان است و شاهدش آن است كه انسان خود را فداى فرزندش مى‏كند و آوردن آن حضرت فرزندان خود را بهترين دليل بر صادق بودن او مى‏باشد و رسول‏خدا مى‏خواست مخالفين خود را بدين وسيله و به بهترين شيوه [از ادعاهاى باطل‏] باز دارد.

قاضى نورالله شوشترى در ذيل آيه مباهله فرموده است كه خداوند على‏عليه السلام را نفس محمدصلى الله عليه وآله وسلم قرار داده است و مراد از آن مساوات است و كسى كه اكمل و اولى بالتصرف است [يعنى شخص رسول‏خدا كه در غديرخم از مردم اعتراف گرفت كه «الست اولى بالمؤمنين من انفسهم» ]مساوى او نيز اكمل و اولى بالتصرف است. (115) و اين بهترين دليل بر علو مرتبه على‏عليه السلام است و چه فضيلت از اين بالاتر كه خدا پيامبر خويش را مأمور ساخته كه در دعا به وجود على‏عليه السلام استعانت جويد و بدو متوسل شود از اين رو در آيه مباهله تعبير به «نبتهل» شده است. اگر بگويند مراد از «انفس» در اينجا مردان هستند كه آن به معناى رسول‏خدا و على‏عليه السلام است و نمى‏توان گفت تعبير «انفسنا» نشان مساوات على‏عليه السلام با پيامبر خدا است زيرا از ضررويات دين است كه هيچ فردى نمى‏تواند همتا و مساوى پيامبر خدا باشد و هركس چنين ادعايى كند از دين خارج است. محمدصلى الله عليه وآله وسلم پيامبر مرسل و خاتم انبيا و بالاترين پيامبر اولى‏العزم بود و اين صفات همه در على‏عليه السلام مفقود است. آرى آيه مباهله فضيلت بزرگى براى على‏عليه السلام محسوب مى‏شود ولى دلالت بر امامت او ندارد.

در پاسخ گوييم رسول‏خدا برخلاف انتظار، همه خويشان و اصحاب خويش را براى مباهله جمع نكرد و تنها آن چهار تن را با خود آورد و اين خود نشان مى‏دهد كه ساير مردم در مرتبه آنها نيستند و در قرب الى‏الله به پايه آنان نمى‏رسند. و ثانيا مساوات على‏عليه السلام با پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم به معناى مساوات در درجه است نه در نبوت. شكى نيست كه شمرده شدن على‏عليه السلام به منزله نفس رسول‏خدا به معناى اتحاد آن دو به حقيقت نيست، بلكه مراد مساوات در امورى است كه مساوات در آنها ممكن است يعنى فضائل و كمالات زيرا اين معنا نزديكترين معانى به معناى حقيقى است و مى‏دانيم كه رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس مساوى او نيز افضل خواهد بود.

و نيز مى‏توان گفت مراد از مساوات على‏عليه السلام با پيامبر مساوات در صفات نفسانى است و نبوت از صفات ذاتى و نفسانى نيست بلكه به معناى آن است كه شخص خاصى مخاطب به خطاب نبوت گردد. ولى اگر نبوت را از صفات ذاتى و نفسانى به شمار آوريد كه مخاطب به تبليغ گرديدن ناشى از آن است هيچ اشكالى ندارد كه اين صفت و اين درجه براى اميرالمؤمنين نيز حاصل باشد نهايت آن كه خصوصيت خاتميت پيامبر اسلام مانع از آن است كه على‏عليه السلام نيز بدان شكل مخصوص مخاطب به خطاب تبليغ گردد و اسم پيامبر شرعا بر او اطلاق گردد. و اتفاقا اين سخنى است كه دورتر از سخن اهل سنت نيست كه نقل كرده‏اند پيامبر خدا در شأن ابوبكر فرمود «انا و ابوبكر كفرسى رهان» (116) و در شأن عمر فرمود «لو كان بعدى نبى لكان عمربن الخطاب».

نكته ديگر آن كه گرچه آيه مذكور به صراحت دلالت بر امامت على‏عليه السلام ندارد ولى دلالت بر عصمت و افضليت او دارد و عصمت و افضليت از شرايط و لوازم امامت است. صاحب مواقف گفته است كه شيعه در بيان افضليت على‏عليه السلام دو مسلك دارند نخست آن كه به ادله‏اى كه اجمالا بر افضيلت على‏عليه السلام دلالت دارد مثل آيه مباهله و خبر طير (117) ، تمسك شود و دوم آن كه به ادله‏اى كه تفصيلا بر افضليت على‏عليه السلام دلالت دارد تمسك شود مانند آن كه گفته شود كه تمام فضايلى كه در صحابه به طور متفرق ديده مى‏شود از علم و ... همه در على‏عليه السلام جمع شده بود. سپس صاحب مواقف در برابر استدلالات شيعه مناقشاتى كرده است از جمله آن كه على‏عليه السلام نسبت به خلفاء ثلاثه افضل نيست بلكه اولويت و افضليت خلفاء چهارگانه به ترتيب خلافت آنهاست و دست كم على‏عليه السلام با آنان مساوى در فضل است و بر فرض آن كه على‏عليه السلام افضل باشد ما قطع نداريم كه امامت مفضول با وجود فاضل صحيح نباشد.

ما در پاسخ صاحب مواقف مى‏گوييم كه اگر آيه مباهله دلالت بر افضيلت على‏عليه السلام كند، شكى نيست كه دلالت بر امامت او دارد چرا كه قرآن مى‏گويد «افمن يهدى الى الحق احق أن يتبع امن لايهدى الا ان يهدى» (يونس/ 35) و گويا قرآن در اين زمينه داورى را بر عهده عقل سليم و فطرت پاك انسانها گذاشته است كه آيا پيروى از كسانى كه در علوم و فضائل خود بى‏نياز از تعليم ديگران هستند، شايسته‏تر است يا پيروى از آنان كه راه به جايى نمى‏برد مگر آن كه دست آنها در دست هدايتگرى باشد. پس چگونه كسانى كه مى‏گفتند «اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم» يا مى‏گفتند «كلكم افقه من عمر حتى المخدرات تحت الحجال» و «لولا على لهلك عمر» شايسته امامت مى‏باشند و مى‏توانند هادى خلق به سوى حق باشند. چه رسد كه در مقام مقايسه با على‏عليه السلام قرار گيرند. (118)

بغوى در معالم التنزيل چون به آيه مباهله رسيده است اعتراف مى‏كند كه رسول‏خدا در پى نزول اين آيه بيرون آمد در حالى كه همراه او حسنين و فاطمه و على بود ولى در تفسير «انفسنا» گفتارى قابل تأمل دارد. او مى‏گويد از «انفسنا» رسول‏خدا خودش و على را قصد كرده است و در توجيه اين امر كه چگونه مى‏توان شخص ديگرى را نفس خويشتن شمارد، گويد كه عرب پسر عموى هر كسى را نفس آن كس مى‏نامد و شاهدش آيه شريفه است «ولاتلمزوا انفسكم» كه مراد برادران دينى باشد و برخى گفته‏اند كه اين واژه به طور عموم همه مسلمانان را مى‏گيرد . (119)

و در پاسخ بغوى بايد گفت چگونه رسول‏خدا مى‏تواند هم داعى و هم مدعو به همين دعوت خود باشد پس مقصود از «انفسنا» رسول‏خدا و على‏عليه السلام، هر دو نيست. و نيز بايد از او پرسيد كه اولا چه شاهدى است كه در لغت عرب از پسر عمو به «انفسنا» تعبير مى‏كنند و ثانيا بر فرض كه چنين باشد مجرد استعمال ثابت مى‏شود و استعمال اعم از حقيقت و مجاز است و ما نمى‏گوييم كه على حقيقة نفس رسول‏خداست بلكه اين تنزيل است و ثالثا همين كه خداوند رسول خويش را مأمور داشته كه على را همراه خود بياورد به عنوان اين كه پسر عموى رسول‏خداست كافى بر اثبات فضيلت على است و اگر مراد از «انفسنا» عموم مسلمانان باشند باز بايد پرسيد پس چرا رسول‏خدا تنها على را برگزيد و به مصاحبت خويش اختصاص داد. سرانجام بغوى بايد بپذيرد كه عمل رسول‏خدا بهترين قرينه بر تعيين مصداق «انفسنا» است حتى اگر مفهوم آن را شامل حال همه مسلمانان قرار دهيم و آن واقعيت خارجى كه همه و از جمله خود بغوى حكايت كرده‏اند بهترين شاهد است كه لااقل در اصطلاح قرآن على نفس رسول‏خدا به حساب آمده است . علامه مجلسى در ذيل حديث مناشده كه در آنجا على‏عليه السلام براى اثبات شايستگى خود و فضل همسر و فرزندانش به تعبيرات وارد در آيه مباهله استشهاد مى‏كند، چنين فرموده است : اگر مى‏بينيم كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله از ميان خويشاوندان خود تنها على و فاطمه و حسنين را همراه خود كرد، نه عباس و عقيل و جعفر و ديگران را يا به جهت آن بود كه اينان بعد از خود پيغمبر نزديكترين افراد به خدا بودند و از اين جهت در دعا و نفرين بر دشمن خود تنها بدانان مدد جست و يا از اين جهت كه اينان نزد او عزيزترين مردم بودند و رسول‏خدا براى اظهار اعتقاد خويش به حقانيتش، آنها را در معرض مباهله قرار داد. و از اين كار باكى نداشت و روشن است كه محبت رسول‏خدا به خاطر امور دنيوى و از جنبه بشرى نبوده است سيره رسول‏خدا نشان مى‏دهد كه او چگونه بعضى نزديكان و خويشان خود را دشمن مى‏داشت و با آنان مى‏جنگيد و در مقابل برخى افراد را كه حسب و نسبى با او نداشتند و دور بودند به‏خود نزديك مى‏داشت چون از اولياء خدا بودند، همان گونه كه سيد ساجدين [در دعاى دوم از صحيفه سجاديه‏] مى‏گويد «و والى فيك الابعدين و عادى فيك الاقربين» و از همين روست كه مخالفين ما براى اثبات فضيلت ابوبكر به حديث ساختگى خودشان استدلال كرده‏اند كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله فرمود «لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابابكر خليلا» يعنى اگر من مى‏خواستم دوستى صميمى براى خود برگزينم البته ابوبكر را دوست صميمى خود برمى‏گزيدم. پس اگر دوستى و محبت رسول‏خدا به جهت اغراض دنيوى باشد پس چگونه اهل سنت مى‏خواهند با اين حديث فضيلت ابوبكر را ثابت كنند. ناچار بايد بگوييم دوستى رسول‏خدا نسبت به على و فاطمه و حسنين به جهت آن بوده كه اينان محبوبترين انسانها نزد خدا و نزديكترين افراد به خدا بودند پس افضل از ديگران بودند و جلو افتادن ديگران بر آنان قبيح بود. ونيز چون ثابت شده كه تنها على‏عليه السلام است كه در اين آيه به عنوان نفس رسول‏خدا اراده شده است و از سويى اتحاد حقيقى اين دو وجود نمى‏تواند مراد باشد پس نزديكترين معناى مجازى را بايد گرفت يعنى اين كه اين دو شخصيت در تمام صفات و كمالات مشتركند به جز مسأله نبوت كه دليل خاص بر عدم اشتراك آن داريم، و از جمله آن صفات و كمالات وجوب اطاعت و رياست بر همه است و تازه اگر از اين سخن نيز تنزل كنيم معناى مجازى شايع در موارد به كارگيرى چنين تعبيرى آن است كه مردى نزد ديگرى بسيار عزيز باشد و چون جان او به شمار آيد، همين مقدار نيز براى اثبات افضليت و امامت على‏عليه السلام كافى است. (120)

در تكميل بيان مرحوم علامه مجلسى مناسب است به نكته‏اى كه بعضى معاصرين گفته‏اند، اشاره شود. ما اين نكته را به بيان خود چنين بازگو مى‏كنيم:

اقدام رسول‏خدا به مباهله به همراهى على و فاطمه و حسن و حسين به لحاظ نتيجه چهار حالت مى‏توانست داشته باشد يا عذاب بر هر دو گروه نازل مى‏شد و هر دو طرف هلاك مى‏شدند، يا دعاى هيچكدام مؤثر واقع نمى‏شد و هر دو طرف از نظرها مى‏افتادند، يا دعاى اهل نجران به استجابت مى‏رسيد و دعاى پيغمبر و اهل بيت او مورد قبول قرار نمى‏گرفت و يا عكس صورت سوم تحقق پيدا مى‏كرد. سه صورت اول نتيجه‏اش شكست پيغمبر و اهل بيت او بود و تنها صورت چهارم از صدق ادعاى او پرده برمى‏داشت با اين حال مى‏بينيم در صحنه‏اى كه بيشترين احتمالات از ناموفق بودن او حكايت داشت و تنها يك احتمال براى موفقيت او وجود داشت، پيغمبر و اهل بيت او با اطمينان و آرامش و بدون هيچ اضطراب و واهمه وارد شدند و اين نشان از كمال يقين آنها به مرام خود بود. (121)

دوازده نكته در تفسير آيه مباهله

اكنون كه زواياى تاريخى و مباحث كلامى مطرح در اطراف واقعه مباهله روشن شد، بايد نگاهى دقيق به آيه مباهله بيافكنيم و نكاتى را در جهت تكميل مباحث گذشته استخراج كنيم. بيشتر نكاتى را كه ما در اينجا به نقل از دو تن از مفسيرين معاصر مى‏آوريم در سخن ديگر مفسرين نيز ديده مى‏شود ولى تكيه بر سخن متأخرين به جهت آن است كه با اشراف به منابع پيشين شكل گرفته است علاوه بر آن كه نبايد جايگاه ويژه تفسير الميزان را در پرداختن به ابعاد واقعه مباهله ناديده گرفت.

نكته اول: «الحق من ربك» يعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گيرد خواه در جريان عيسى و آدم‏عليهما السلام و خواه در جريان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل ديگر. آنگاه «فمن حاجك فيه» يعنى اگر كسى با تو در اين حق كه مصداقش در جريان مباهله، عيساى مسيح و نبوت و رسالت توست، احتجاج كرد، مى‏توانى با او مباهله كنى. از اين آيه كريمه مى‏توان استفاده كرد كه مباهله معجزه باقيه پيغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسايان نجران ندارد بلكه هر شأنى از شئون دين كه حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انكار كسى قرار گيرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراين اگر ضمير «فيه» به عيسى‏عليه السلام برنگردد بلكه به حق بازگردد، چه اين كه مرجع در اين فرض نزديكتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبيت مى‏گردد. (122)

نكته دوم: «فلاتكن من الممترين» يعنى شك در حريم تو راه ندارد نه اين كه شك دارى و با اين برهان زايل مى‏شود. پس مفاد اين نهى در حقيقت دفع شك است نه رفع آن. رسول‏خداصلى الله عليه وآله با افاضات الهى به علم‏اليقين و بالاتر از آن به عين‏اليقين و بالاتر از آن به حق اليقين رسيد و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمك مالم تكن تعلم». (123)

نكته سوم:

«ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم»

نوعى برهان منطقى است كه حتى براى منكرين وحى نيز حجت است و نتيجه اين برهان حصول علم است (124) و آنگاه كه مى‏فرمايد

«فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم»

اين علم نسبت به رسول‏خداص علم حصولى نيست بلكه علم شهودى و ترديدناپذير است كه محصول عمل صالح است و نيز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حكيمان متأله درجات عقل عملى را چنين ترسيم كرده‏اند: تجليه، تخليه، تحليه و فنا . اينها مراتب عقل عملى است يعنى پايان عمل صالح شهود حقايق است و اين مشاهده عين عمل است هرچه به جهان وحدت نزديك مى‏شويم ارتباط علم و عمل قوى‏تر مى‏شود و تا جايى مى‏رسند كه يكى مى‏شوند. به هر حال علمى كه خدا به پيغمبر خود داد علمى نبود كه قابل انتقال باشد اين علم كسبى نيست كه كسى دنبال آن برود بلكه موهبت الهى است. حال اگر آنها با اين برهان كه از وجدان و يافت شهودى تو نشأت مى‏گيرد توجيه نشدند آنها را به مباهله دعوت كن. (125)

نكته چهارم: در تعبير قرآن به «ندع ابنائنا» بايد توجه داشت كه مراد از ضمير متكلم مع‏الغير در «ندع» غير از ضمير متكلم مع‏الغير در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسيحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعايت نوعى ايجاز لطيف در كلام شده است و تقدير كلام چنين است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائكم و نسائكم و انفسكم». (126)

نكته پنجم: در اين واقعه گرچه گفتگو و نزاع ميان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعميم اين دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر يك از دو گروه عزيزان خود را براى آن است كه صاحب ادعا اطمينان خود را به راستى ادعايش ثابت كند چراكه هر انسانى به طور طبيعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏كند كه هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى‏بينيد كه در تعبير قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در ميان نزديكان خود بيش از همه به فرزندان خود عنايت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعايى اهل و عيالات خود را به صحنه‏اى آورد كه در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگويان است، البته درستى ادعايش ثابت خواهد شد. از اينجا مى‏توان نادرستى سخن برخى مفسرين (127) را فهميد كه گفته‏اند مراد آن است كه «ندع نحن ابنائكم و نسائكم و انفسكم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتيم كه آمدن هر طرف با عزيزان خود براى اثبات ادعايش نتيجه‏بخش‏تر است. (128)

نكته ششم: صحيح بودن تعبير قرآن به

«ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم...»

متوقف بر آن نيست كه هر طرف جمع زيادى از فرزندان و زنان را همراه خويش سازد بلكه مقصود آن است كه در ميان فرزندان و زنان و آنان كه به منزله جان انسان هستند، هر طرف كسانى را همراه خود بياورد كه عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعايش باشد. و به اتفاق مفسرين و شهادت تاريخ و روايات بسيار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنين‏عليهم السلام كسى همراه نبود. و نمى‏توان گفت او با اين كار خويش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نكرد و كم نيست مواردى كه لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند

«الذين يظاهرون من نسائكم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)

«لقد سمع‏الله قول الذين قالوا ان الله فقير و نحن اغنياء» (آل عمران، 181)

«يسألونك ماذا ينفقون قل العفو» (بقره، 219)

كه همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (129)

جريان مفهوم غير از مصداق است. پيغمبر خاتم در خارج پسرانى غير از حسن و حسين و دخترى غير از فاطمه نداشت كه داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعايش مستجاب باشد . از جمله مواردى كه در قرآن لفظ جمع بكار رفته است و در خارج بيش از يك مصداق ندارد آيه شريفه

«انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا...» (مائده، 55)

است. در اين قبيل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلكه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است ليكن در خارج بيش از يك فرد براى آن محقق نشده است. (130)

نكته هفتم: «نساء» اگر در برابر رجال قرار گيرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «يذبحون ابنائكم و يستحيون نساءكم». (بقره، 49).

مأمون به امام هشتم عرض كرد دليل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چيست؟

آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» كه مراد از آن على‏عليه السلام است كه به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» يعنى منظور از «انفسنا» بايد رجال باشد به قرينه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» يعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنين مى‏گفتيم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (131)

نكته هشتم: بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذكر شده است، با آن كه مقصود تضرع به پيشگاه خداوند است. و اين اطلاق به جهت آن است كه به طور طبيعى انسان به حضور كسى ابتهال مى‏كند كه زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نيازهاست. (132)

نكته نهم:

«فنجعل لعنةالله على الكاذبين»

يعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزديك مى‏كند كه ما مظاهر كار خدا خواهيم شد و واسطه از ميان برداشته مى‏شود. ديگر نمى‏گوييم خدا لعن را به صورت عذاب بر اينها نازل كن بلكه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسيم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر كسى به مقام ولايت رسيد مظهر فعل خدا مى‏شود يعنى در مقام فعل، خدا كار را با دست او انجام مى‏دهد.

نكته دهم: مقصود از «الكاذبين» همان دروغگويانى هستند كه در عالم خارج در يكى از دو طرف قرار گرفته‏اند. يك طرفى كه گويد لا اله الا الله و عيسى عبده و رسوله و طرف ديگرى كه گويد ان الله ثالث ثلاثة و يا گويد عيسى ابن‏الله و يا گويد عيسى همان خداست. نكته مهم و درخور توجه آن است كه «الكاذبين» به صيغه جمع آمده است نه «الكاذب» به‏صورت مفرد . و اين نشان مى‏دهد كه چنان كه در طرف مسيحيان جمعى بودند كه ادعايى داشتند در طرف مسلمانان نيز جمعى بودند كه ادعايى برخلاف آنها داشتند و اين تنها رسول‏خدا نبود كه در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلكه همراهان او نيز شريك در ادعاى توحيد و عبوديت عيسى بودند و اساسا صدق و كذب در جايى تحقق مى‏يابد كه امكان مطابقت يا عدم مطابقت ادعايى با واقع در ميان باشد و اگر همراهان رسول‏خدا مى‏خواستند تنها نظاره‏گر اين درگيرى باشند و خود هيچگونه دخالتى نداشته باشند تعبير قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (133) پس تعبير به

«نجعل لعنة الله على الكاذبين»

قرينه است كه همراهان رسول‏خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلكه گزارشگر حقايق بودند . زيرا گزارشگر است كه مى‏تواند صادق يا كاذب باشد و در غير اين‏صورت نه صادق خواهد بود و نه كاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولايت الهى مشترك بين همه آنهاست. و چون همراهان رسول‏خدا مانند خود آن حضرت ولايت دارند گزارشگر غيب هستند، به خدا ايمان مى‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى‏دهند و مدعى هستند و دعايشان هم مستجاب است. (134) و اين نكته گوياى برجسته‏ترين و بالاترين منقبت براى اهل پيغمبر است. هم چنان كه انتخاب حسن و حسين از ميان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از ميان جمع زنان به عنوان تنها زنى كه از هر جهت نسبت او به رسول‏خدا تمام است و انتخاب على‏عليه السلام از ميان جمع مردان به عنوان مردى كه مى‏تواند جان رسول‏خدا به شمار آيد، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بيت است. (135)

نكته يازدهم: هرگز نمى‏توان گفت حضور اين چهارتن از ميان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراكه در اين صورت بايد رسول‏خدا دست كم دو مرد (136) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏آورد تا به كارگيرى صيغه جمع عربى كه كمترين مرتبه آن سه فرد است توجيه داشته باشد. ناگزير بايد گفت رسول‏خدا تنها اين چهار تن را حاضر كرد چون در عالم خارج به جز آنها كسى ديگر يافت نشد كه شايسته همراهى او در اين دعوت و اين ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اينان مصاديقى نيافت. پس احضار اين چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (137)

نكته دوازدهم: اگر بخوبى در اين ماجرا تأمل كنيم مى‏بينيم كه بحث و گفتگوى مسيحيان با رسول‏خدا از آن رو بوده كه او خود را پيامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى‏دانست اما ديگر پيروان او و جماعت مسلمانان از اين نظر كه بدو ايمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسيحيان نبودند بنابراين اگر رسول‏خدا كسانى را همراه خود كرد معلوم مى‏شود كه آنان نيز طرف اين درگيرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نيز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏خدا خود را در معرض نزول عذاب مى‏دانستند پس نبايد كسى همراه رسول‏خدا در اين صحنه باشد جز آن كه شريك دعوت اوست نه آنان كه به ادعاى رسول‏خدا ايمان آورده‏اند و طبعا كسانى كه دعوت رسول‏خدا آنان را به مدينه كشانده است با هر كسى كه صاحب اين دعوت است كار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنايت به كلمه «الكاذبين» اين نكته بيشتر روشن مى‏شود. ولى بايد توجه داشت كه اين مطلب به معناى آن نيست كه همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شريك هستند بلكه يعنى در دعوت و تبليغ كه از شؤون و لوازم نبوت است با او شريكند و اين خود منصب و مقامى بزرگ است كه هر كس نمى‏تواند عهده‏دار آن باشد . (138)

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۸ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۲۲:۴۹ | آرشيو نظرات (0)

استناد به شعر شاعران نامدار عرب كه در قرون اوليه مى‏زيسته‏اند همچون استناد به كلام مورخين بزرگ بلكه گاه قوى‏تر از آن است؛ خصوصا آن گاه كه شعر آنها بر زبانها رائج و دارج و در اذهان عامه مردم ثبت شده باشد. چرا كه برخى اشعار بازگوكننده رويدادى مهم در تاريخ اسلام و مقطعى حساس از تاريخ مسلمانان است و چه بسيار حماسه‏ها كه در قالب قصيده‏ها براى هميشه در خاطره‏ها جاودان مانده است. و ما مى‏بينيم كه شاعران تواناى شيعى مسلك كه همواره درصدد بودند هر فضيلتى و هر منقبتى از فضائل و مناقب اهل بيت را در آينه شعر منعكس سازند، چون به واقعه مباهله رسيده‏اند، به وجد آمده و از اتحاد جان پيغمبر و على سخن گفته‏اند پس بايد در اينجا به نمونه‏هايى از اشعار اين شاعران كه موقعيت و مكانت خاص اجتماعى‏شان پشتوانه شعر آنهاست اشاره شود.

ابوالحسين على‏بن محمدبن جعفر الكوفى الحمانى المعروف «بالأفوه» شاعر قرن سوم كه چون مناقب اميرالمؤمنين على‏عليه السلام را به نظم مى‏آورد بدينجا مى‏رسد:

وانزله منه على رغمة العدى

كهارون من موسى على قدم الدهر

فمن كان في اصحاب موسى و قومه

كهارون لازلتم على ظلل الكفر

و آخاهم مثلا لمثل فاصبحت

اخوته كالشمس ضمت الى البدر

فآخى عليا دونكم و أصاره

لكم علما بين الهداية و الكفر

و انزله منه النبى كنفسه

رواية ابرار تأدت الى البشر

فمن نفسه منكم كنفس محمد

الا بأبى نفس المطهر الطهر

و به گفته صاحب الغدير دو بيت آخر به حديثى اشاره دارد كه نسائى در كتاب خصائص خود به نقل از ابوذر آورده است كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود «لينتهين بنو وليعة او لأبعثن عليهم رجلا كنفسى ينفد فيهم امرى...» (177)

صاحب‏بن عباد شاعر معروف قرن چهارم در قصيده‏اى فضائل اميرالمؤمنين على‏عليه السلام را چنين برمى‏شمارد:

و كم دعوة للمصطفى فيه حققت

و آمال من عادى الوصى خوائب

فمن رمد آذاه جلاه داعيا

لساعته و الريح في الحرب عاصب

و من سطوة للحر و البرد دوفعت

بدعوته عنه و فيها عجائب

و فى اى يوم لم يكن شمس يومه

اذا قيل هذا يوم تقضى المآرب

أفى خطبة الزهراء لما استخصه

كفاء لها و الكل من قبل طالب

أفى الطير لما قد دعا فأجابه

و قد رده عنه غبى موارب

أفى رفعه يوم التباهل قدره

و ذلك مجد ما علمت مواظب

أفى يوم خم اذ اشاد بذكره

و قد سمع الايصاء جاء و ذاهب (178)

و نيز از اوست:

قالت فمن ذا قسيم النار يسهمها؟

فقلت من رأيه أذكى من الشعل

قالت فمن باهل الطهر النبى به؟

فقلت تاليه في حل و مرتحل

قالت فمن شبه هارون لنعرفه؟

فقلت من لم يحل يوما و لم يزل (179)

ابوالقاسم زاهى شاعر شيعى قرن چهارم در شعر خود آورده است:

لايهتدى الى الرشاد من فحص

الا اذا والى عليا و خلص

ولايذوق شربة من حوضه

من غمس الولا عليه و غمص

ولا يشم الروح من جنانه

من قال فيه من عداه و انتقص

نفس النبى المصطفى و الصنو وال

خليفة الوارث للعلم بنص (180)

ابوعلى تميم شاعر شيعى قرن چهارم در ضمن قصيده‏اى كه در پاسخ عبدالله‏بن معز سرود و تفضيل عباسى‏ها بر علويين را انكار كرد، چنين آورد:

من له قال لا فتى كعلى

لا ولا منصل سوى ذو الفقار

و بمن باهل النبى أأنتم

جهلاء بواضح الأخبار؟

أبعبد الإله ام بحسين

وأخيه سلالة الأطهار

يا بنى عمنا ظلمتم و طرتم

عن سبيل الانصاف كل مطار (181)

ابومحمد عونى شاعر شيعى مسلك قرن چهارم در قصيده «مذهبه» خود چنين سروده است:

و سائل عن العلى الشأن

هل نص فيه‏الله بالقرآن

بانه الوصى دون ثان

لاحمد المطهر العدنانى؟

فاذكر لنا نصا به جليا

اجبت يكفى خم فى النصوص

من آية التبليغ بالمخصوص

و جملة الاخبار و النصوص

غير الذى انتاشت يد اللصوص

و كتمته ترتضى اميا

....................

أما سمعت خبر المباهلة؟

اما علمت انها مفاضلة؟

بين الورى فهل رأى من عادله

فى الفضل عند ربه و قابله؟

و لم يكن قربه نجيآ (182)

و نيز از اوست

و الحقه يوم البهال بنفسه

بامر اتى من رافع السموات

فمن نفسه منكم كنفس محمد

بنى الافك و البهتان و الفجرات (183)

ابن‏حماد عبدى شاعر معروف قرن چهارم در يكى از غديريات خود چنين آغاز كرده است.

ألاقل لسلطان الهوى كيف اعمل

لقد جار من اهوى و انت المؤمل

و سپس در اثناء اين قصيده آورده است:

اما قال فيه احمد و هو قائم

على منبر الأكوار و الناس نزل؟

على اخى دون الصحابة كلهم

به جاءنى جبريل ان كنت تسأل

على بامرالله بعدى خليفة

وصيى عليكم كيف ما شاء يفعل

ألا ان عاصيه كعاصى محمد

و عاصيه عاصى‏الله و الحق اجمل

الا انه نفسى و نفسى نفسه

به النص أنبا و هو وحى منزل

.............

و در قصيده‏اى ديگر كه فضائل اميرالمؤمنين را برشمرده است به نزول آيه مباهله در حق او چنين اشاره كرده است:

و سماه فى الذكر نفس الرسول

يوم التباهل لما خشع

و يوم المواخاة نادى به

اخوك انا اليوم بى‏فارتفع

و يوم اتى الطير لما دعا

النبى الإله و ابدى الضرع

و باز در مقام مدح آن حضرت در سروده‏اى ديگر چنين آغاز كرده است:

لعمرك يا فتى يوم الغدير

لأنت المرء اولى بالامور

و انت اخ لخير الخلق طرا

و نفس فى مباهلة البشير (184)

و نيز از اوست:

الله سماه نفس احمد فى

القرآن يوم البهال اذ ندبا

فكيف شبهه بطائفة

شبهها ذو المعارج الخشبا (185)

و نيز:

و سماه رب العرش فى الذكر نفسه

فحسبك هذا القول ان كنت ذا خبر

و قال لهم هذا وصيى و وارثى

و من شد رب العالمين به أزرى

على كزرى من قميصى اشارة

بان ليس يستغنى القميص عن الزر (186)

و حسن ختام اين مقال را سروده حكيم سنائى قرار مى‏دهيم كه فرمود:

مرتضائى كه كرد يزدانش

همره جان مصطفى جانش

هر دو يك قبله و خردشان دو

هر دو يك روح كالبدشان دو

دو رونده چو اختر گردون

دو برادر چو موسى و هارون

هر دو يك در ز يك صدف بودند

هر دو پيرايه شرف بودند

تا نبگشاد علم حيدر در

ندهد سنت پيمبر بر

 

نوشته شده توسط دل نوشته | ۸ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۱۸:۳۵ | آرشيو نظرات (0)

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ]

   


تمام حقوق متعلق به yurdblog است